تبلیغات
راه شهدا - مطالب شهید زین الدین
تماس با مدیر

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی: 
                 
درباره ما
خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز!
خوب می دانی که تنها کسانی مردانه
می میرند که مردانه زیسته باشند.
شهید سید مرتضی آوینی
نویسندگان
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
صفحات جانبی
طراح قالب
چهار هزار شهید
+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 12 تیر 1392 و ساعت 02:42 ق.ظ | نظرات()


تازه وارد بودم. عراقی ها از بالای تپه دید خوبی داشتند. دستور رسیده بود که بچه ها آفتابی نشوند.

توی منطقه می گشتم، دیدم یک جوان بیست و یکی دوساله، با کلاه سبز بافتنی روی سرش، رفته بالای درخت، دیده بانی می کند. صدایش کردم« تو خجالت نمی کشی جون این همه آدمو به خطر می اندازی ؟ » آمد پایین و گفت « بچه تهرونی؟ » گفتم: «آره، چه ربطی داره ؟ »

گفت:«هیچی.خسته نباشی.تو برو استراحت کن من اینجا هستم» هاج و واج ماندم. کفریم کرده بود.

 برگشتم جوابش را بدهم که یکی از بچه های لشکر سر رسید.

هم دیگر را بغل کردند، خوش و بش کردند و رفتند. بعد ها که پرسیدم این کی بود، گفتند: « زین الدین»

 

 






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 12 تیر 1392 و ساعت 02:38 ق.ظ | نظرات()


وضع غذا پختنم دیدنی بود.

 برایش فسنجان درست کردم. چه فسنجانی !

 گردوها را درسته انداخته بودم توی خورش. آن قدر رب زده بودم، که سیاه شده بود. برنج هم شورِشور. نشست سر سفره.

 دل تو دلم نبود. غذایش را تا آخر خورد. بعد شروع کرد به شوخی کردن که « چون تو قره قروت دوست داری، به جای رب قره قروت ریخته ای توی غذا.» چند تا اسم هم برای غذایم ساخت؛ ترشکی، فسنجون سیاه.

آخرش گفت« خدارو شکر. دستت درد نکنه.»






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 12 تیر 1392 و ساعت 02:36 ق.ظ | نظرات()

چند تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آورده اند. دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده، عرق از سر و صورتشان می ریزد.

 یک بسیجی لاغر و کم سن و سال می آید طرفشان.

 خسته نباشیدی می گوید و مشغول می شود.

 ظهر است که کار تمام می شود . سربازها پی فرمانده می گردند تا رسید را امضا کند.

 همان بنده ی خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می کند، رسید را می گیرد و امضا می کند.

 






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 12 تیر 1392 و ساعت 02:34 ق.ظ | نظرات()


موقع انتخابات، مسئول صندوق بودم. دست که بلند کرد، آقا مهدی را توی صف دیدم تازه فرمانده لشکرشده بود.

به احترامش بلند شدم. گفتم بیاید جلوی صف. نیامد.

ایستاد تا نوبتش شد. موقع رفتن، تا دمِ در دنبالش رفتم پرسیدم :

« وسیله دارین ؟ » گفت: « آره ». هرچه نگاه کردم، ماشینی آن دور و بر ندیدم رفت طرف یک موتور گازی.

موقع سوار شدن با لبخند گفت: « مال خودم نیست. از برادرم قرض گرفتم.»






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 12 تیر 1392 و ساعت 02:31 ق.ظ | نظرات()


شاگرد مغازه ی کتاب فروشی بودم.

 حاج آقا گفت « می خواهیم بریم سفر. تو شب بیا خونه مون بخواب. »

 بد زمستانی بود. سرد بود. زود خوابیدم. ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم خیالاتی شده ام. در را که باز کردم، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه آمده اند.

 آن قدر خسته بودند که نرسیده خوابشان برد.

هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم.

 انگار کسی ناله می کرد.

از پنجره که نگاه کردم، دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده.

 

 






منوی اصلی
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ابر برچسب‌ها
دیگر امکانات
پیوندهای روزانه