تماس با مدیر

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی: 
                 
درباره ما
خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز!
خوب می دانی که تنها کسانی مردانه
می میرند که مردانه زیسته باشند.
شهید سید مرتضی آوینی
نویسندگان
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
صفحات جانبی
طراح قالب
چهار هزار شهید
+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در دوشنبه 10 تیر 1392 و ساعت 03:33 ب.ظ | نظرات()
 

آسمان

بابایی به روایت همسر شهید

نوشته: علی مرج

 چاپ و صحافی: روایت فتح

 چاپ سوم: 1382

شمارگان: 5500 نسخه

قیمت: 5000 ریال

مجموعه بابایی به روایت همسر تحت عنوان آسمان توسط علی مرج به نگارش در آمده است در این کتاب گوینده، همسر شهید بابایی صدیقه حکمت ، است که در آن از رابطه خود با شهید بابایی و دلبستگی هایشان سخت به میان می آورد. تثر این کتاب بسیار روان و صمیمی است و علاقه فی ما بین بسیار زیبا به تصویر کشیده شده است.
اولین ماجرایی که در کتاب روایت می شود و نقطه عطف ها نیز هست، ماجرای سفر همسفرش به حج است که در ابتدا قرار بوده هر دو راهی شوند ولی در آخر شهید بابایی منصرف می شود و همسرش به تنهایی راهی خانه خدا می شود. پس از بیان این ماجرا، خانم حکمت از سابقه آشنایی خود با عباس بابایی سخن به میان می آورد.
عباس بابایی پسر عمه او بوده که هقت سال از او بزرگتر است و با خانواره ایشان رابطه نزدیک دارد. پسر عمه اش عباس دانشجوی رشته خلبانی است که برای آموزش خلبانی 2 سال به آمریکا اعزام شده است.وقتی که می فهمد عباس برای خواستگاریش آمده، خیلی ناراحت می شود و از او نفرتی در دل می گیرد. به مادرش شکایت می کند که در 16 سالگی از او خسته شده اند ولی با گذشت چند ساعت با صحبت های مادر، آرام می شود و رضایت خودش را اعلام می کند.
عباس از قبل، یعنی هنگامی که در امریکا بوده او را همسر خود می دانسته است و حتی وقتی که دختری آمریکایی با او صحبتی می کند عکس همسر آینده اش را نشان او می دهد و می گوید که زن دارد.
هنگام خواستگاری به تنهایی با دایی و زن دایی اش صحبت می کند ولی زندایی اش به خاطر سن کم دخترش و به خاطر ازدواج خانوادگی با او مخالفت می کند ولی عباس بسیار سماجت به خرج میدهد. او که خلبان است تهدید میکند که خود را از هواپیما پرت می کند حتی اگر خودش هم نخواهد بایستی شوهر آینده اش را او انتخاب کند و جهیزیه اش را هم او تقبل می کند و بعد از آن ناپدید می شود .
در هر حال عباس 23 ساله طی مراسم هفت روزه با صدیقه در سال 1354 ازدواج می کند. سختی و شادی های این زوج جوان حکایت بسیار دارد همسر شهید تنهاییهای بسیاری را تحمل می کند ولی همیشه از همسرش رضایت دارد.
مطالعه سرگذشت این دو جوان نمونه را پس از ازدواج به شما می سپاریم تا با مطالعه این نوشتارها که سرشار از محبت های الهی هستند بیشتر با شهدایمان آشنا شوید و بتوانید راه و رسم آنها را ادمه دهید

«زن می دانست که مرد دوباره مجابش می کند برایش منطق و استدلال می کند. قربان صدقه اش می رود و می خنداندش. این بار اما خنده به لب هایش نمی آمد. مرد داشت می گفت که او که این مدت این همه زجر کشیده، قدرت تحملش برای پذیرفتن این یکی هم زیاد شده. می گفت وقتی تابوتش را دید گریه و زاری نکند. از خدا خواسته بود که اول صبر به زن بدهد و بعد شهادت به خودش. به زن می گفت که می رود حج و صبر از خدا می گیرد و بعد... قبولش مشکل بود. همه عمر یازده ساله زندگی مشترکشان از این ترسیده بود و حالا مرد داشت دقیقاً راجع به همین صحبت می کرد. هر چه قدر هم مرد برایش حرف می زد این یکی را نمی توانست بپذیرد.»(صفحه 40)






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در دوشنبه 10 تیر 1392 و ساعت 03:32 ب.ظ | نظرات()

خدا بود و دیگر هیچ نبود

نوشته: شهید دکتر مصطفی چمران

به کوشش: مهدی چمران

چاپ سوم: 1381

شمارگان: 2000 نسخه

قیمت: 8000 ریال

«خدا بود و دیگر هیچ نبود» عنوان کتابی است که به کوشش مهدی چمران تهیه شده است که مشتمل بر دستنگاشته ههایی است که در جمع آوری آنها زمان نگارش با تاریخ مشخص است.

این کتاب با مقدمه گردآورنده یعنی مهدی چمران آغاز می شود که در آن خلاصه ای از زندگانی شهید مصطفی چمران گنجانده شده است. در قسمت های بعد یادداشت های آمریکا، یعنی یادداشت هایی که در زمان تحصیل در آمریکا داشته است، دیده می شود. اولین نوشته این قسمت در اوایل تابستان 1959 نگاشته شده است که در آن تصمیم شهید بر پرهیز از گناه و تسلیم در برابر خدا مشاهده می شود. در قسمت های بعدی یادداشتهای لبنان درج شده است که بخش اعظم این کتاب را در بر دارد و در انتهای آنها یادداشتهای ایران گرد آمده است. در این قسمت تاریخ ها به صورت هجری شمسی است و تاریخ قسمت های گذشته همگی مطابق با تاریخ میلادی بوده است.

دو دست نوشته نیز به خط خود شهید در انتهای کتاب وجود دارد که اولین دست نوشته با عبارت "خدا بود و دیگر هیچ نبود" آغاز می شود و گردآورنده بر اساس این دست نوشته نام کتاب را انتخاب کرده است و پس از این دو دست نوشته عکس هایی از شهید چمران در حالات نماز، رزم، تحصیل و .. وجود دارد.

در تعدای از یادداشتهای لبنان احیاناً کلمات و لغات نامانوس عربی (نام مناطقی در لبنان و اصطلاحات عربی) وجود دارند که در پاورقی توضیح لازم ارائه شده است.

نوشته های آن شهید بزرگوار بسیار پر شور است و او گاه خداوند را و گاه امام حسین(ع) و ائمه اطهار را و گاه نفس خویش را مخاطب قرار می دهد که همگی حکایت از دل پر درد و روح مشتاق او دارد. در زیر قسمتی از نوشته او را که پس از شب قدر به قلم درآمده می خوانیم:

چه فرخنده شبی بود شب قدر من. شب معراج من به آسمان ها.

از طغیان عشق شنیده بودم و قدرت معجزه آسای عشق را می دانستم، اما چیزی که در آن شب مهم بود، این بود که وجود من، روح شده بود و روح من آتشفشان کرده بود. می خواست، همچون نور از زمین خاکی جدا شود و به کهکشان پرواز کند... آن گاه آتش عشق به کمک آمده بود و جسم خاکیم را سوزانده بود و از من فقط دود مانده بود و این دود همراه با روح من به آسمان ها اوج می گرفت...

شب قدر من، شبی که سلول های وجودم، در آتش عشق، تغییر ماهیت داده بود و من چیزی جز عشق گویا نبودم. دل من، کعبه عالم شده بود، می سوخت، نور می داد و وحی الهی بر آن نازل می شد و مقدس ترین پرستش گاه خدا شده بود. امواج خروشان عشق از آن سرچشمه می گرفت و به همه اطراف منتشر می شد. از برخورد احساسات رقیق و لطیف با کوه های غم و صحراهای تنهایی و آتش عشق، طوفان های سهمگین به وجود می آمد که همه وجود مرا تا صحرای عدم به دیار نیستی می کشانید و مرا از زندان هستی آزاد می کرد.

ای کاش می توانستم همه خاطرات الهام بخش این شب قدر را به یاد آورم. افسوس که شیرازه فکر و طغیان احساس و آتشفشان روح من، آن قدر سریع و سوزان پیش می رفت که هیچ چیز قادر به ضبط آن نبود....

نوری بود که در آن شب مقدس، بر قلبم تابید، بر زبانم جاری شد و به صوررت اشک، بر رخسارم چکید. من همه زندگی خود را به یک شب قدر نمی فروشم و به خاطر شب های قدر زنده ام. و تعالای شب قدر عبادت من و کمال من و هدف حیات من است.*







+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در دوشنبه 10 تیر 1392 و ساعت 03:28 ب.ظ | نظرات()
 

حماسه یاسین

نوشته:

حجة الاسلام و المسلمین سید محمد انجوی نژاد

 چاپ و صحافی: چاپخانه سوره

 چاپ چهارم: 1382

شمارگان: 3300 نسخه

قیمت: 5500 ریال

حماسه یاسین عنوان كتابی است كه توسط حجت الاسلام سید محمد انجوی نژاد به نگارش درآمده است. نویسنده در پیشگفتار این كتاب كه تاریخ نگارشش به سال 1374 برمی گردد، هدف خود را انتقال فرهنگ دفاع مقدس عنوان می كند تا انتقال این فرهنگ با ارزش به دست ابوهریره های زمان نیافتد.

در جلد داخلی این كتاب مختصری از زندگانی نویسنده، درج شده است. این كتاب حائز رتبه اول چهارمین دوره انتخاب بهترین كتاب دفاع مقدس است و هم چنین از سوی جشنواره « ایثار، ادب و پایداری» 1379 به عنوان اثر ممتاز ادبیات دفاع مقدس انتخاب شده است.

نویسنده این كتاب كه ساكن مشهد بوده است، در دوران دفاع مقدس، عضو لشكر 21 امام رضا(ع) است. شروع این كتاب، زمانی را توصیف می كند كه نویسنده و عده ای از اعضای گردان تخریب لشكر كه در مشهد به سر می برند، از سوی مسئولان لشكر احضار می شوند و به خاطر مأموریتی جدی و فوری مرخصی ها را لغو می كنند زیرا كه باید به منطقه اعزام شوند.

او و دوستان همرزمش پس از وداع بسیار پر سوز با امام رضا (ع)، راهی منطقه می شوند و همگی از امام رضا (ع) در خواست شهادت، و به گفته خودشان میان بری به سوی خدا،‌ دارند. پس از استقرار در مقر تخریب،‌ یك گروه 50 نفری از آنها برای آموزش غواصی در محلی (كه در گذشته مرغدانی بوده است) در كنار رود كارون مستقر می كنند و تمرینات بسیار طاقت فرسایی در آب برای غواصی انجام می دهند. از میان این 50 نفر و بقیه زبدگان لشكر، 2 گردان منتخب برای آموزش های پایانی انتخاب می شوند. گردان های یاسین و نوح.

بیشتر مطالب این كتاب مربوط به وصف تمرینات و حالات روحانی و تفریح ها و بگو بخندهای رزمندگان گردان یاسین است. سید محمد انجوی نژاد از معدود كسانی است كه از این گردان در عملیات های كربلای 4 و كربلای 5 زنده می ماند و باقی یا اسیر  و یا شهید می شوند.

نویسنده لحظه لحظه آن دوران شیرین خود را به تصویر می كشد و دوستی ها و عبادت ها و تمرین های خود و بچه های گردان را به تصویر می كشد.

آنها اكثر شب ها در آب های كارون مشغول تمرین غواصی و پیمودن مسافت های طولانی می شوند و بعضی شب ها هم كه از تمرینات غواصی خبری نیست با وجود همه خستگی های خود از عبادت شبانگاهی و راز و نیاز دست بر نمی دارند.

نویسنده در خاطر آتش می نویسد كه من از خستگی تمرینات به خواب سنگینی می رفتم ولی یك شب وقتی به طور اتفاقی از خواب بلند می شود می بیند هیچ كس در كنار او نیست و همه برای عبادت رفته اند. پس از پرس و جوهای مكرر یك شب با راهنمایی یكی از بچه ها در نیمه های شب، دوستانش را می بیند كه قبرهایی را خارج از محوطه برای خود حفر كرده اند و هر كس مشغول دعا و راز و نیاز است. او بسیار منقلب می شود و خدا را بسیار شكر می كند كه او را در میان این انسان ها قرار داده است. در این كتاب حالات و گفته های هر شخص قبل از عملیات و در زمان تمرینات از سوی نویسنده نقل می شود و به قرینه در عملیات نحوه شهادت هر كدام از دوستانش به زیبائی به تصویر كشیده می شود. خداحافظی های با معنای دوستانش،‌ سخنان با حكمت هر كدام قبل از شهادت لبخندهای جانسوز شهدا در هنگام شهادت،‌ همگی حالاتی است كه واقعاً‌ زنده و زیبا توصیف می شود.

خواننده این كتاب در حین مطالعه باید اسامی را دنبال كند زیرا هر كس برای خود ماجرایی مثال زدنی و زیبا به دنبال دارد. در پایان این كتاب عكس چند تن از شخصیت های گردان یاسین گنجانده شده است كه سن و سال هر كدام انسان را به تعجب وا می دارد.

سید محمد انجوی نژاد در پایان این كتاب این چنین با خدا حرف می زند ؛

خدایا‌! به حق شهدایی كه با هم نان و نمك خورده ایم،‌ به حق شهدایی كه خونهایمان با هم مخلوط شد،‌ به حق شهدایی كه دستهایشان در دست ما بی رمق شد،‌ ما را در ادامه راه شهدا موفق و پیروز بدار.






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در دوشنبه 10 تیر 1392 و ساعت 03:26 ب.ظ | نظرات()
 

زندانی فاو

ترجمه:

مهرداد آزاد

 چاپ و صحافی: موسسه چاپ سوره

 چاپ اول: 1383

شمارگان: 2200 نسخه

قیمت: 6000 ریال

در روزهای آغازین سال 83 کتابی راهی بازار شد با نام "زندانی فاو" که می توان آن را نقطه شروع حرکتی بدیع و جسورانه دانست.
در زندانی فاو به مرور خاطرات یک شهروند عراقی می پردازیم که او را نه زور سرنیزه که حسی ناسیونالیستی به جبهه های جنگ کشانده. "عماد زعلان الکنعانی" سربازی است که از دیدگاهش، جبهه ایرانی ها را زیر نظر دارد و آتش توپخانه را بر سر دشمن هدایت می کند. او به قول خودش آمده تا انتقامش را از مجوسها که ما باشیم بگیرد. این تازی تندرو در شهر خود صحنه هایی را از بمباران جنگنده های ایرانی دیده که او را مکلف به انتقام کرده و تا پای جان برای کشتن عجمهای آتش پرست بر سر این تکلیف می ماند.
این افکار به همراه شور و احساس جوانی، از الکنعانی که تا آن روز محصلی ساده بود، سربازی می سازد که سر بلندی و استقلال کشور، بلکه دنیای عرب را در پیروزی نظامی ببینید و جز این نیندیشد.
این اثر در حیطه ناگفته های جنگ اثری بحث برانگیز و قابل تأمل است. چرا که تا به حال هیچ یک از اسراء دشمن تا این حد واقع نگاری و واقع گویی نکرده است.
الکنعانی در این میان حرفی تازه می زند. او آنقدر به حقیقت وفادار است که حتی از بازگو کردن کشتن ایرانی ها در سرزمینی که اسیر آنها است ابایی ندارد.
وقایع در کتاب زندانی فاو پی در پی و بی وقفه حادث می شوند. آنقدر که به خواننده مجالی برای تازه کردن نفس نمی دهند.
هنگامی که رزمندگان کشور عزیزمان، آبهای خروشان و سنگین اروند را پشت سر گذاشتند و در آن سوی رودخانه پای به ساحل جزیره فاو نهادند، الکنعانی در سنگرش باقی ماند تا از دست ایرانیان فرار نکرده باشد و به نظر خودش چنین ننگی در پیشینه و خاطراتش به ثبت نرسد. اما او به تنهایی کاری جز پنهان شدن نمی توانست انجام دهد و در مقابل یورش بی امان سپاه ایران چیزی جز کشته ها و زخمی ها از یگان کوچک آنها باقی نمی ماند.
الکنعانی شاید زودتر از بقیه متوجه رخنه ایرانی ها در مواضع و استحکامات خط فاو می شود. اما وقتی می خواهد این مهم را به عقب گزارش کند، در می یابد که سیم های تلفن صحرایی قطع شده و این نشان دهنده آن است که ایرانی ها از مواضع آنها گذشته اند.
در آن شب وحشت انگیز او در میان نخلها و نیزارها پنهان می شود تا سپیده صبح بدمد اما ایرانی ها میان او و دیگر همرزمانش فاصله می اندازند و عملاً، الکنعانی هیچ وقت نمی تواند خود را به عقبه عراق برساند.
دوران چهار ماه زندگی او در شهر فاو، شهری که کمتر کسی در آن تردد دارد، در زیر فشار گرسنگی و تنهایی برای این سرباز عراقی از همان روز آغاز می شود.
او چهار ماه را با دلهره و وحشت در حالی که اشباح در خواب و بیداری همراه او هستند و ترس از اسارت که البته از جهل او ناشی می شود و لحظه ای او را رها نمی کند، می گذراند.
زندانی فاو از 17 فصل تشکیل یافته است. و مطالب کتاب به صورت پی در پی در این فصول گردهم آمده اند به گونه ای که خواننده را تا پایان داستان به دنبال خویش می کشاند.
الکنعانی هوش و ذکاوتی خاصی در تشریح شرایط شرایط جغرافیایی از خود به خرج داده و همه چیز را به خوبی در دور و برش دیده و در اثر آورده. آنقدر که آدم احساس می کند در فاو است.
دیگر از مسائلی که الکنعانی با آن دست به گریبان بوده، جدال بر سر یافتن غذاست. او از هر فرصتی برای سیر کردن خود استفاده می کرده اما هر بار که به سراغ یافتن غذا می رفته، چیز زیادی به دست نمی آورده و تقریباً جز چند مورد تمام این چهار ماه را با گرسنگی سپری کرده است.
دیگر از مسائل جالب توجه در این کتاب، گزارش مستند الکنعانی، در تایید پیروزی های رزمندگان ایران است. او که گه گاه موقعیت و روند عملیات را از دور پی می گیرد و یا به نظاره آن می نشیند، بی کم و کاست به تشریح آنچه در منطقه می گذرد می پردازد و این گزارش گونه ها از جبهه خودی آن هم توسط فردی از دشمن در نوع خود بی بدلیل است.
الکنعانی در مدت چهار ماهی که زندانی فاو است، ذهنیت و شخصیتش مدام تحت تاثیر و آزمایش قرار می گیرد و او رفته رفته تغییر می کند، این تغییر ابتداً در افکار او مشهود می شود و این گروهبان دوم عراقی کم کم از گریختن منصرف شده و به اسارت می اندیشد. تا آنجا که دیگر از نیروهای ایرانی نمی هراسد و خود را تسلیم آنها می کند.

«... از خاکریزی که نیروهای ایرانی ساخته بودند، بالا رفتم و به سنگرهای اطراف آن چشم دوختم. ارتفاع این خاکریز در حدود چهار تا پنج متر بود. در پشت آن سنگرهای اجتماعی، نیروهای ایرانی قرار داشت. در حالی که به هیچ چیز جز نجات از از این ورطه مرگبار فکر نمی کردم، بر روی خاکریز به پیش می رفتم. دیگر از حضور نیروهای ایرانی و احتمال دیده شدن هراسی نداشتم. خسته شده بودم . این قائم باشک بازی را باید تا کی ادامه می دادم؟ به دنبال معبری می گشتم که نیروهای ایرانی برای نفوذ به خط عراق ایجاد کرده باشند....
...چند متر جلوتر یک سرباز ایرانی را دیدم که داخل یک طشت، در کنار تانکر آب مشغول شستن لباس هایش بود. به آرامی از خاکریز پایین آمدم و به کنار تانکر آب رفتم. سرباز ایرانی چهره نورانی و مهربانی داشت. به دلم نشست. دستم را روی شانه اش گذاشتم و به عربی گفتم "من سرباز عراقی هستم" در حالی که لبخند ملیحی بر لبانش نقش بسته بود، رو به من کرد و به زبان عربی گفت: "نترس، تو میهمان ما هستی.»

و بدین ترتیب او پس از تحمل چهار ماه زندگی پر مخاطره بالاخره به اسارت نیروهای خودی در می آید.
خواندن این اثر زیبا را به همه کتاب خوانها و علی الخصوص دوستداران ادبیات جنگ توصیه می کنم مطمئن هستم از مرور خاطرات این سرباز گمنام عراقی بهره خواهند برد.






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در دوشنبه 10 تیر 1392 و ساعت 03:24 ب.ظ | نظرات()

رفاقت به سبک تانک

نوشته: داوود امیریان

 چاپ و صحافی: سوره مهر

 چاپ اول: 1381

شمارگان: 4400 نسخه

قیمت: 6500 ریال

«رفاقت به سبک تانک» عنوان مجموعه طنزهای نویسنده معاصر داوود امیریان است که اخیرا انتشارات سوره مهر روانه بازار کتاب کرده است. کتاب حاضر شامل 47 قطعه طنز پیرامون حوادث جنگ است.

درنگاه  اول به نظر می رسد که این کتاب مجموعه ای پراکنده از طنز های جبهه است ولی در نگاه بهتر به آن یک سیر کلی در این مجموعه به چشم می خورد. نویسنده سعی کرده برای کتاب خود شروع و پایانی مناسب داشته باشد. کتاب با داستانواره «می روم حلیم بخرم» شروع می شود که در آن نوجوانی شوق رفتن به جبهه را دارد. داستانواره هایی که در ادامه روایت می شوند به نوعی روند تکمیلی این طرح داستانی هستند. با توجه به تعدد روایتهای مختلف، آدم های مختلفی در کتاب حاضر حضور دارند که همگی در روایت های جداگانه ای ایفای نقش می کنند . همگی این آدم ها به ظاهر استقلال شخصیت دارند، اما با پیشروی مخاطب در صفحات میانی کتاب، مخاطب به طور غیرمستقیم درمی یابد که این آدم ها هر کدام به نوعی مکمل شخصیت دیگری هستند. این آدم های به ظاهر پراکنده در کلیت اثر به سمت وجه های مشترکی حرکت می کنند.

 اشتراک آرمان، اشتراک موقعیت زمانی و مکانی، اشتراکات عقیدتی، اشتراک انگیزه مبارزه و... با عث شده که همگی در حالات  روحی هماهنگ جلوه های متفاوتی پیدا کنند.
 بذله گویی و شوخ طبعی در موقعیت های امن و مفرح امری عادی است اما میدانهای جنگ که در آن اضطراب و دلهره از هر سو در حال باریدن است، این خنده ها و شوخ طبعی ها در واقع هنری است که فقط از عهده آدم های خاصی برمی آید که نشان از آرامش عجیب و مثال زدنی آنان دارد که از جنس بشر معمولی نیست.  امیریان نمونه هایی از این انسان ها را در کتاب خود به تصویر کشده است.
 

با هم داستان کوتاه «موشک جواب موشک» از این کتاب را مرور می کنیم:

«مثل این که اولین بارش بود پا به منطقه عملیاتی می گذاشت. از آن آدم هایی بود که فکر می کرد مأمور شده است که انسانهای گناهکار، به خصوص عراقی های فریب خورده را به راه راست هدایت کرده، کلید بهشت را دستشان بدهد. شده بود مسؤول تبلیغات گردان. دیگر از دستش ذله شده بودیم. وقت و بی وقت بلندگوهای خط اول را به کار می انداخت و صدای نوحه و مارش عملیات تو آسمان پخش می شد و عراقی ها مگسی می شدند و هر چی مهمات داشتند سر مای بدبخت خالی می کردند. از رو هم نمی رفت. تا این که انگار طرف مقابل، یعنی عراقی ها هم دست به مقابله به مثل زدند و آن ها هم بلندگو آوردند و نمایش تکمیل شد. مسؤول تبلیغات برای این که روی آنها را کم کند، نوار «کربلا، کربلا، ما داریم می آییم» را گذاشت. لحظه ای بعد صدای نعره خری از بلندگوی عراقی ها پخش شد که: «آمدی، آمدی، خوش آمدی جانم به قربان شما. قدمت روی چشام. صفا آوردی تو برام!» تمام بچه ها از خنده ریسه رفتند و مسؤول تبلیغات رویش را کم کرد و کاسه کوزه اش را جمع کرد و رفت.» (ص 20)







منوی اصلی
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ابر برچسب‌ها
دیگر امکانات
پیوندهای روزانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic