تماس با مدیر

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی: 
                 
درباره ما
خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز!
خوب می دانی که تنها کسانی مردانه
می میرند که مردانه زیسته باشند.
شهید سید مرتضی آوینی
نویسندگان
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
صفحات جانبی
طراح قالب
چهار هزار شهید
+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 12 تیر 1392 و ساعت 01:48 ق.ظ | نظرات()


بچه‌ها كسل‌ بودند و بی‌حوصله‌. حاجی‌ سر در گوش‌ یكی‌ برده‌ بود وزیرچشمی‌ بقیه‌ را می‌پایید. انگار شیطنتش‌ گل‌ كرده‌ بود.

 عراقی‌ آمد تُو و حاجی‌ پشت‌ سرش‌. بچه‌ها دویدند دور آن‌ها. حاجی‌عراقی‌ را سپرد به‌ بچه‌ها و خودش‌ رفت‌ كنار. آن‌ها هم‌ انگار دلشان‌می‌خواست‌ عقده‌هاشان‌ را سر یك‌ نفر خالی‌ كنند، ریختند سر عراقی‌و شروع‌ كردند به‌ مشت‌ و لگد زدن‌ به‌ او. حاجی‌ هم‌ هیچی‌ نمی‌گفت‌.فقط‌ نگاه‌ می‌كرد. یكی‌ رفت‌ تفنگش‌ را آورد و گذاشت‌ كنار سر عراقی‌.

عراقی‌ رنگش‌ پرید و زبان‌ باز كرد كه‌ «بابا، نكُشید! من‌ از خودتونم‌.» وشروع‌ كرد تندتند، لباس‌هایی‌ را كه‌ كِش‌ رفته‌ بود كندن‌ و غر زدن‌ كه‌«حاجی‌جون‌، تو هم‌ با این‌ نقشه‌هات‌. نزدیك‌ بود ما رو به‌ كشتن‌ بدی‌.حالا شبیه‌ عراقی‌هاییم‌ دلیل‌ نمی‌شه‌ كه‌...»

بچه‌ها می‌خندیدند.                       حاجی‌ هم‌ می‌خندید.






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 12 تیر 1392 و ساعت 01:39 ق.ظ | نظرات()


از وقتی‌ این‌ ظرف‌های‌ تفلون‌ را خریده‌ بودیم‌، چند بار گفته‌ بود «یادت‌نره‌! فقط‌ قاشق‌ چوبی‌ به‌ش‌ بزنی‌.»

دیگر داشت‌ بهم‌ بر می‌خورد. با دل‌خوری‌ گفتم‌ :«ابراهیم‌! تو كه‌ این‌قدرخسیس‌ نبودی‌.»

برای‌ این‌ كه‌ سوء تفاهم‌ نشود، زود گفت‌ «نه‌! آدم‌ تا اون‌جا كه‌ می‌تونه‌،باید همه‌ چیز رو حفظ‌ كنه‌. باید طوری‌ زندگی‌ كنه‌ كه‌ كوچك‌ترین گناهی‌ نكنه‌.»






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 12 تیر 1392 و ساعت 01:38 ق.ظ | نظرات()


چه‌قدر دوست‌ داشتم‌ امام‌ عقدمان‌ كند. تنها خواهشم‌ همین‌ بود.

گفت‌ :

«هرچیز دیگه‌ بخواهید دریغ‌ نمی‌كنم‌. فقط‌ خواهش‌ می‌كنم‌ از من‌نخواهید لحظه‌ای‌ از عمر این‌ مرد رو صرف‌ خودم‌ كنم‌. من‌ نمی‌تونم‌سر پل‌ صراط‌ جواب‌ بدم‌.»

 






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 12 تیر 1392 و ساعت 01:33 ق.ظ | نظرات()


خیلی عصبانی بود. سرباز بود و مسئول آشپزخانه كرده بودندش.

 ماه رمضان آمده بود و او گفته بود هر كس بخواهد روزه بگیرد، سحری به‌ش می‌رساند. ولی یك هفته نشده،‌ خبر سحری دادن‌ها به گوش سرلشگر ناجی رسیده بود. او هم سر ضرب خودش را رسانده بود و دستور داده همه‌ی سربازها به خط شوند و بعد، یكی یك لیوان آب به خوردشان داده بود كه «سربازها را چه به روزه گرفتن!» و حالا ابراهیم بعد از 24 ساعت بازداشت برگشته بود آشپزخانه.

ابراهیم با چند نفر دیگر، كف آشپزخانه را تمیز شستند و با روغن موزاییك‌ها را برق انداختند و منتظر شدند. برای اولین بار خدا خدا می‌كردند سرلشگر ناجی سر برسد.

ناجی در درگاه آشپزخانه ایستاد. نگاه مشكوكی به اطراف كرد و وارد شد. ولی اولین قدم را كه گذاشته بود، تا ته آشپزخانه چنان كشیده شده بود كه كارش به بیمارستان كشید. پای سرلشگر شكسته بود و می‌بایست چند صباحی تو بیمارستان بماند. تا آخر ماه رمضان، بچه‌ها با خیال راحت روزه گرفتند.






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در سه شنبه 11 تیر 1392 و ساعت 05:57 ب.ظ | نظرات()
تصویرسازی چهره شهید محمد ابراهیم همت
سجاد جعفری
تصویرسازی چهره شهید محمد ابراهیم همت

شورآباد




منوی اصلی
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ابر برچسب‌ها
دیگر امکانات
پیوندهای روزانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic