تبلیغات
راه شهدا - مطالب حاج همت
تماس با مدیر

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی: 
                 
درباره ما
خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز!
خوب می دانی که تنها کسانی مردانه
می میرند که مردانه زیسته باشند.
شهید سید مرتضی آوینی
نویسندگان
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
صفحات جانبی
طراح قالب
چهار هزار شهید
+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 12 تیر 1392 و ساعت 02:05 ق.ظ | نظرات()


از موتور پریدیم‌ پایین‌. جنازه‌ را از وسط‌ راه‌ برداشتیم‌ كه‌ له‌ نشود.بادگیر آبی‌ و شلوار پلنگی‌ پوشیده‌ بود. جثه‌ی‌ ریزی‌ داشت‌، ولی‌مشخص‌ نبود كی‌ است‌. صورتش‌ رفته‌ بود.

 قرارگاه‌ وضعیت‌ عادی‌ نداشت‌. آدم‌ دلش‌ شور می‌افتاد. چادر سفیدوسط‌ِ سنگر را زدم‌ كنار. حاجی‌ آن‌جا هم‌ نبود. یكی‌ از بچه‌ها من‌ راكشید طرف‌ خودش‌ و یواشكی‌ گفت‌ "از حاجی‌ خبر داری‌؟ می‌گن‌شهید شده‌."

نه‌! امكان‌ نداشت‌. خودم‌ یك‌ ساعت‌ پیش‌ باهاش‌ حرف‌ زده‌ بودم‌.یك‌دفعه‌ برق‌ از چشمم‌ پرید. به‌ پناهنده‌ نگاه‌ كردم‌. پریدیم‌ پشت‌موتور كه‌ راه‌ آمده‌ را برگردیم‌.

 جنازه‌ نبود.ولی‌ ردّ خون‌ِ تازه‌ تا یك‌ جایی‌ روی‌ زمین‌ كشیده‌ شده‌ بود.گفتند "بروید معراج‌، شاید نشانی‌ پیدا كردید."

 بادگیر آبی‌ و شلوار پلنگی‌. زیپ‌ بادگیر را باز كردم‌؛ عرق‌گیر قهوه‌ای‌ وچراغ‌ قوه‌. قبل‌ از عملیات‌ دیده‌ بودم‌ مسئول‌ تداركات‌ آن‌ها را داد به‌حاجی‌. دیگر هیچ‌ شكی‌ نداشتم‌.

 هوا سنگین‌ بود. هیچ‌كس‌ خودش‌ نبود. حاجی‌ پشت‌ آمبولانس‌ بود وفرمان‌ده‌ها و بسیجی‌ها دنبال‌ او. حیفم‌ آمد دوكوهه‌ برای‌ بار آخر،حاجی‌ را نبیند. ساختمان‌ها قد كشیده‌ بودند به‌ احترام‌ او. وقتی‌برمی‌گشتیم‌، هرچه‌ دورتر می‌شدیم‌، می‌دیدم‌ كوتاه‌تر می‌شوند. انگارآن‌ها هم‌ تاب‌ نمی‌آورند.

برگرفته از كتاب « همت » از مجموعه كتب  یادگاران

 






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 12 تیر 1392 و ساعت 02:03 ق.ظ | نظرات()

نمی‌گذاشت‌ ساكش‌ را ببندم‌. مراعات‌ می‌كرد. بالاخره‌ یك‌ بار بستم‌.

دعا گذاشتم‌ توی‌ ساكش‌. یك‌ بسته‌ تخمه‌ كه‌ بعد شهادتش‌ باز نشده‌،با ساك‌ برایم‌ آوردند. یك‌ جفت‌ جوراب‌ هم‌ گذاشتم‌. ازشان‌ خوشش‌آمد.

گفتم‌ «می‌خوای‌ دو، سه‌ جفت‌ دیگه‌ برات‌ بخرم‌؟»

گفت‌ «بذار این‌ها پاره‌ بشن‌، بعد.»

همان‌ جوراب‌ها پاش‌ بود، وقتی‌ جنازه‌اش‌ برگشت‌.






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 12 تیر 1392 و ساعت 02:02 ق.ظ | نظرات()


تا دو، سه‌ی‌ نصفه‌ شب‌ هی‌ وضو می‌گرفت‌ و می‌آمد سراغ‌ نقشه‌ها و به‌دقت‌ وارسیشان‌ می‌كرد. یك‌وقت‌ می‌دیدی‌ همان‌جا روی‌ نقشه‌هاافتاده‌ و خوابش‌ برده‌.

 خودش‌ می‌گفت‌ «من‌ كیلومتری‌ می‌خوابم‌.»

واقعاً همین‌طور بود. فقط‌ وقتی‌ راحت‌ می‌خوابید كه‌ توی‌ جاده‌ باماشین‌ می‌رفتیم‌.

 عملیات‌ خیبر، وقتی‌ كار ضروری‌ داشتند، رو دست‌ نگهش‌ می‌داشتند. تا رهاش‌ می‌كردند، بی‌هوش‌ می‌شد.

 این‌قدر كه‌ بی‌خوابی‌ كشیده‌ بود.






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 12 تیر 1392 و ساعت 01:56 ق.ظ | نظرات()


سر تا پاش‌ خاكی‌ بود. چشم‌هاش‌ سرخ‌ شده‌ بود؛ از سوز سرما.

 دو ماه‌ بود ندیده‌ بودمش‌.

 ـ حداقل‌ یه‌ دوش‌ بگیر، یه‌ غذایی‌ بخور. بعد نماز بخون‌.

سر سجاده‌ ایستاد. آستین‌هاش‌ را پایین‌ كشید و گفت‌ «من‌ با عجله‌اومده‌م‌ كه‌ نماز اول‌ وقتم‌ از دست‌ نره‌.»

كنارش‌ ایستادم‌. حس‌ می‌كردم‌ هر آن‌ ممكن‌ است‌ بیفتد زمین‌. شایداین‌جوری‌ می‌توانستم‌ نگهش‌ دارم‌.






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 12 تیر 1392 و ساعت 01:53 ق.ظ | نظرات()

ساعت‌ یك‌ و دو نصفه‌شب‌ بود.

صدای‌ شُرشُر آب‌ می‌آمد. توی‌تاریكی‌ نفهمیدم‌ كی‌ است‌. یكی‌ پای‌ تانكر نشسته‌ بود و یواش‌، طوری‌كه‌ كسی‌ بیدار نشود، ظرف‌ها را می‌شست‌.

 جلوتر رفتم‌.

حاجی‌ بود.






منوی اصلی
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ابر برچسب‌ها
دیگر امکانات
پیوندهای روزانه