راه شهدا خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز! خوب می دانی که تنها کسانی مردانه می میرند که مردانه زیسته باشند. شهید سید مرتضی آوینی tag:http://rozekhob.mihanblog.com 2019-09-11T05:17:19+01:00 mihanblog.com چله ترک گناه 2016-05-28T14:08:24+01:00 2016-05-28T14:08:24+01:00 tag:http://rozekhob.mihanblog.com/post/460 منتظر شهادت رسول اکرم صلی الله علیه و آله :← نزد خداوند متعال ، هیچ چیزی محبوب تر از جوانی توبه کار و ... نیست .← هر آینه شادی خداوند از توبه بنده خود بیشتر است تا شادی نازایی که بچه می آورد و گم کرده ای که گم شده خود را می یابد و تشنه ای که به آب می رسد .← توبه زیباست و از جوان ، زیباتر!سلامیک سال و خرده میشه که نیومده بودم به وبلاگم سر بزنم ،اخه رمز و یوزرش رو فراموش کرده بودم و.....امروز یاد وبلاگ افتادم و گفتم یه سری بزنموقتی اومدم تو وبلاگ و نظرات زیر پست اخر رو خوندم و امار وب رو دیدم ،فهمید



رسول اکرم صلی الله علیه و آله :
← نزد خداوند متعال ، هیچ چیزی محبوب تر از جوانی توبه کار و ... نیست .
← هر آینه شادی خداوند از توبه بنده خود بیشتر است تا شادی نازایی که بچه می آورد و گم کرده ای که گم شده خود را می یابد و تشنه ای که به آب می رسد .
← توبه زیباست و از جوان ، زیباتر!



سلام
یک سال
و خرده میشه که نیومده بودم به وبلاگم سر بزنم ،اخه رمز و یوزرش رو فراموش کرده بودم و.....
امروز یاد وبلاگ افتادم و گفتم یه سری بزنم
وقتی اومدم تو وبلاگ و نظرات زیر پست اخر رو خوندم و امار وب رو دیدم ،فهمیدم که هنوز به اینجا سر میزنن !
برا همین گفتم شانسم رو امتحان کنم و یه سری از رمز هارو که احنمال میدادم صحیح باشه ،امتحان کنم شاید تونستم وارد مدیریت وب و خداروشکر و به لطف خدا بعد چند بار امتحان تونستم وارد بشم!

هدف از گذاشتن این پست هم اینه که "بیاید چله ترک گناه بگیریم"
تا ماه رمضون 10 روز مونده ،خونده ماه رمضون هم که 29 روزه و یه روز هم بعدشم استقامت کنیم ،موفق میشیم!
و خبر خوب هم اینه که تو ماه رمضون "شیطان" زندانی میشه و نمیتونه به مارو
وسوسه کنه و ما فقط باید با نفسمون بجنگیم!


هر کدوم از دوستانم که در روز های اینده به ما میپیوندن میتونن روز هایی که دیر تر وارد چله ترک گناه شدن رو از اون ور جبران کنن!
مثلا اگه یه نفر 3 روز مونده به ماه رمضون وارد چله شد باید 6 روز هم بعد ماه مبارک استقامت کنه و انشاالله موفق میشه !

هر گناهی رو هم که فکر میکنین شما رو بیشتر از خدا دور میکنه ،تصمیم به ترکش بگیرید!



راستی یادتون باشه امام حسین (ع) کشتی نجات و چراغ هدایت هستن ،پس خودتون میدونید باید چیکار کنین.


اگه هستی بگو : یازهرا(س)

]]>
آیت‌الله خامنه‌ای در جمع لشکر خوبان 2014-08-15T10:27:42+01:00 2014-08-15T10:27:42+01:00 tag:http://rozekhob.mihanblog.com/post/456 منتظر شهادت سال ۱۳۶۷ و پس از عملیات مرصاد، زمزمه‌هایی در لشکر ۳۱ عاشورا به‌وجود آمد که احتمال دارد آقای خامنه‌ای، رئیس‌جمهور وقت به پادگان لشکر بیایند. پادگان لشکر ۳۱ عاشورا در ۱۵ کیلومتری دزفول قرار داشت؛ پادگانی که مهندسی ساخت آن را شهید مهدی باکری انجام داده بود. من داشتم به پادگان فرماندهی می‌رفتم که متوجه شدم مجموعه ماشین‌هایی وارد لشکر شدند. سرعت را کم کردم تا غبار جاده بخوابد و ماشین‌ها بتوانند از ما سبقت بگیرند. از آینه نگاه می‌کردم که متوجه شدم در ماشین اولی آقای خامنه‌ای نشسته‌اند.

سال ۱۳۶۷ و پس از عملیات مرصاد، زمزمه‌هایی در لشکر ۳۱ عاشورا به‌وجود آمد که احتمال دارد آقای خامنه‌ای، رئیس‌جمهور وقت به پادگان لشکر بیایند. پادگان لشکر ۳۱ عاشورا در ۱۵ کیلومتری دزفول قرار داشت؛ پادگانی که مهندسی ساخت آن را شهید مهدی باکری انجام داده بود. من داشتم به پادگان فرماندهی می‌رفتم که متوجه شدم مجموعه ماشین‌هایی وارد لشکر شدند. سرعت را کم کردم تا غبار جاده بخوابد و ماشین‌ها بتوانند از ما سبقت بگیرند. از آینه نگاه می‌کردم که متوجه شدم در ماشین اولی آقای خامنه‌ای نشسته‌اند. من راهنما زدم که بفرمایید جلو؛ آقا قبول نکردند و اشاره کردند که به مسیر خود ادامه بدهیم. بعد که به محل پادگان فرماندهی رسیدیم، خدمت آقا رفتیم و سلام و احوال‌پرسی کردیم.

به فرمانده‌ی گردان ما خبر دادند که امشب با توجه به حضور آقای خامنه‌ای، بچه‌های رده‌های بالای فرماندهی برای جلسه به حسینیه‌ی فرماندهی بیایند. من هم با دوربینم رفتم. وارد حسینیه که شدم، دیدم آقا نشسته‌اند و در کنار ایشان هم سرلشکر سلیمی حضور دارد. دو روز به تاسوعای حسینی مانده بود. شام را خوردیم و بعد از آن مراسم عزاداری شروع شد. بچه‌ها کنار آقا حلقه‌ی عزاداری تشکیل دادند و شروع به سینه‌زنی کردند. آقا هم سینه‌زنی می‌کردند که من از این لحظات چند عکس گرفتم.

پس از اتمام عزاداری آقا یک مقداری درباره‌ی سیره و تاریخ اهل بیت علیهم‌السلام صحبت کردند و گفتند که من از این عزاداری سیر نشدم. فرمودند: من می‌روم منطقه و اگر فرصت شد، روز تاسوعا برمی‌گردم. روز تاسوعا ایشان مجدداً به پادگان شهید باکری برگشتند.
]]>
ایثار کردن ،حد و مرز ندارد! 2014-08-15T10:22:02+01:00 2014-08-15T10:22:02+01:00 tag:http://rozekhob.mihanblog.com/post/455 منتظر شهادت پس از باز کردن معبر مین، به سیم خاردار حلقوی رسیدند که به هیچ عنوان نمی‌شد آن را قطع کرد.چون اگر سیم را قطع می‌کردند، سیم‌ها جمع شده و معبر منفجر می‌شد.خبر رسید که گردان پشت سیم خاردارهای حلقوی گیر افتاده؛ از مکالمات بی‌سیم معلوم بود برادر کاوه اصرار دارند که کار زودتر شروع شود. در همین حین یک جوان به روی سیم‌های خاردار خوابید، بعد هم گفت: همه از روی من عبور کنید.بیش از سیصد نفر از روی بدن او عبور کردند. خارهای سیم در بدن جوان فرو رفته بود، در زیر نور منوّر کاملاً مشخص بود، قطرات خون

پس از باز کردن معبر مین، به سیم خاردار حلقوی رسیدند که به هیچ عنوان نمی‌شد آن را قطع کرد.
چون اگر سیم را قطع می‌کردند، سیم‌ها جمع شده و معبر منفجر می‌شد.
خبر رسید که گردان پشت سیم خاردارهای حلقوی گیر افتاده؛ از مکالمات بی‌سیم معلوم بود برادر کاوه اصرار دارند که کار زودتر شروع شود. در همین حین یک جوان به روی سیم‌های خاردار خوابید، بعد هم گفت: همه از روی من عبور کنید.
بیش از سیصد نفر از روی بدن او عبور کردند. خارهای سیم در بدن جوان فرو رفته بود، در زیر نور منوّر کاملاً مشخص بود، قطرات خون از بدن او جاری شده بود. وقتی همه نیروها از روی بدن او عبور کردند، عملیّات آغاز شد.
در همان لحظات جوان را از روی موانع بلند کردیم، همین‌طور که خون از تمام بدن او جاری بود،
دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا تحمّل ندارم، شهادت را نصیبم کن، در همان لحظه، گلوله‌ای بر چهره نورانی او نشست.»
اهل افغانستان بود، پیکرهای شهدای عملیّات والفجر 9 به شهرستان بجستان آمد؛ تمامی شهدا توسّط خانواده‌هایشان تشییع و تدفین شدند، امّا هنوز یک شهید مانده بود. کسی برای تحویل پیکر او اقدام نکرده بود. این شهید خانواده‌اش را در جنگ افغانستان از دست داده بود.

نانوا او را شناخت. مدتی در نانوایی کار می‌کرد. امام فرموده بود: «جبهه رفتن واجب کفایی است. او هم مقلّد امام بود؛ می‌گفت: اسلام مرز نمی‌شناسد، امام ولّی ماست.»
شهید رجبعلی غلامی، غربت و گمنامی خاص خودش را داشت؛ نوزده سال بیشتر نداشت. از تمام دار دنیا یک موتور داشت، آن را هم وصیت کرده بود بفروشند و به جبهه کمک کنند...
]]>
کجایی اقا جان؟ 2014-05-16T10:05:04+01:00 2014-05-16T10:05:04+01:00 tag:http://rozekhob.mihanblog.com/post/454 منتظر شهادت بازهم آدیینه ای آمد ولی مهدی کجاست یک نفر میگفت مهدی جمعه ها در کربلاست رو به سوی کربلا کردم که فریادش زنم باز هم با ندبه ای از هجر مولا دم زنم آمد از سویی ندایی آی اهل انتظار اندکی دیگر صبوری میرسد دیدار یاراللهم عجل لولیک الفرج

بازهم آدیینه ای آمد ولی مهدی کجاست

یک نفر میگفت مهدی جمعه ها در کربلاست
 

رو به سوی کربلا کردم که فریادش زنم

 باز هم با ندبه ای از هجر مولا دم زنم

 آمد از سویی ندایی آی اهل انتظار

 اندکی دیگر صبوری میرسد دیدار یار

اللهم عجل لولیک الفرج

]]>
حاج احمد متوسلیان 2014-04-30T05:26:49+01:00 2014-04-30T05:26:49+01:00 tag:http://rozekhob.mihanblog.com/post/453 منتظر شهادت آن روزها خانه‌ی پدر احمد شده بود پاتوق بسیجیان لشگر. بسیجیانی كه یا برای گرفتن خبرو یا دلداری به خانواده‌ی احمد به آن جا می‌رفتند. آخرچندروزی می‌شد كه از برگشتن نیروها از لبنان می‌گذشت؛ نیروهایی كه با حمله‌ی اسراییلی‌ها به لبنان و مواضع نظامیان سوریه، به فرمان حضرت امام و با فرماندهی احمد، برای كمك به مردم سوریه و لبنان به آن كشور عزیمت كرده بودند، اما هنوز از احمد خبری نبود. واین خبر به گوش همه رسیده بود؛ احمد همه‌ی نیروها را تا پای پلكان هواپیما بدرقه كرده بودوخود به همراه كاردارس


آن روزها خانه‌ی پدر احمد شده بود پاتوق بسیجیان لشگر. بسیجیانی كه یا برای گرفتن خبرو یا دلداری به خانواده‌ی احمد به آن جا می‌رفتند. آخرچندروزی می‌شد كه از برگشتن نیروها از لبنان می‌گذشت؛ نیروهایی كه با حمله‌ی اسراییلی‌ها به لبنان و مواضع نظامیان سوریه، به فرمان حضرت امام و با فرماندهی احمد، برای كمك به مردم سوریه و لبنان به آن كشور عزیمت كرده بودند، اما هنوز از احمد خبری نبود.

واین خبر به گوش همه رسیده بود؛ احمد همه‌ی نیروها را تا پای پلكان هواپیما بدرقه كرده بودوخود به همراه كاردارسفارت، عكاس خبرگزاری وراننده‌اش ، برای آخرین سركشی‌هاراهی سفارت ایران در بیروت شده بود.

]]>
یازهرا(س) 2014-04-27T17:22:29+01:00 2014-04-27T17:22:29+01:00 tag:http://rozekhob.mihanblog.com/post/452 منتظر شهادت خانم موسوی یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس، از میان همه ی تصویر های آن روزها یکی را که از همه ی آن ها در ذهنش پر رنگ تر است، اینچنین روایت می کند: یادم می آید یک روز که در بیمارستان بودیم، حمله شدیدی صورت گرفته بود. به طوری که از بیمارستان های صحرایی هم مجروحین زیادی را به بیمارستان ما منتقل می کردند. اوضاع مجروحین به شدت وخیم بود. در بین همه آنها، وضع یکیشان خیلی بدتر از بقیه بود. رگ هایش پاره پاره شده بود و با این که سعی کرده بودند زخم هایش را ببندند، ولی خونریزی شدیدی داشت. مجروحی

خانم موسوی یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس، از میان همه ی تصویر های آن روزها یکی را که از همه ی آن ها در ذهنش پر رنگ تر است، اینچنین روایت می کند:

یادم می آید یک روز که در بیمارستان بودیم، حمله شدیدی صورت گرفته بود. به طوری که از بیمارستان های صحرایی هم مجروحین زیادی را به بیمارستان ما منتقل می کردند. اوضاع مجروحین به شدت وخیم بود. در بین همه آنها، وضع یکیشان خیلی بدتر از بقیه بود. رگ هایش پاره پاره شده بود و با این که سعی کرده بودند زخم هایش را ببندند، ولی خونریزی شدیدی داشت. مجروحین را یکی یکی به اتاق عمل می بردیم و منتظر می ماندیم تا عمل تمام شود و بعدی را داخل ببریم.

وقتی که دکتر اتاق عمل این مجروح را دید، به من گفت که بیاورمش داخل اتاق عمل و برای جراحی آماده اش کنم. من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم.
همان موقع که داشتم از کنار او رد می شدم تا بروم توی اتاق و چادرم را دربیاورم، مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت: من دارم می روم که تو چادرت را در نیاوری. ما برای این چادر داریم می رویم... چادرم در مشتش بود که شهید شد

از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم ]]>
فرمانده بسیجی‌ها 2014-04-20T10:37:57+01:00 2014-04-20T10:37:57+01:00 tag:http://rozekhob.mihanblog.com/post/448 منتظر شهادت خورشید كم كم از گوشه‌ی آسمان سرك می‌كشید و گلوله‌های خمپاره را كه دردشت می‌تركیدند، تماشا می‌كرد. بچه‌های بسیجی ، خسته ولی خوشحال ، در دشت بی‌انتها پراكنده بودند. بعضی شاد و خندان ، جست و خیزكنان ،‌از این سو به آن سو می‌دویدند . بعضی دیگر هم ،‌چفیه‌هاشان را گلوله كرده، زیر سرگذاشته و چرت می‌زدند. فرماندهان روی یك بلندی نشسته بودند و با دوربین به نیروهای دشمن نگاه می‌كردند. عراقی‌ها سراسیمه در حال فرار بودند. حسین ، فرمانده گردان ، در حالی كه دستش را سایبان  چشم كرده بود، گفت خورشید كم كم از گوشه‌ی آسمان سرك می‌كشید و گلوله‌های خمپاره را كه دردشت می‌تركیدند، تماشا می‌كرد. بچه‌های بسیجی ، خسته ولی خوشحال ، در دشت بی‌انتها پراكنده بودند. بعضی شاد و خندان ، جست و خیزكنان ،‌از این سو به آن سو می‌دویدند . بعضی دیگر هم ،‌چفیه‌هاشان را گلوله كرده، زیر سرگذاشته و چرت می‌زدند.

فرماندهان روی یك بلندی نشسته بودند و با دوربین به نیروهای دشمن نگاه می‌كردند. عراقی‌ها سراسیمه در حال فرار بودند.

حسین ، فرمانده گردان ، در حالی كه دستش را سایبان  چشم كرده بود، گفت : «كارشان تمام است، همه‌شان در حال فرارند.»

برگشت ؛ نگاهی به بسیجی‌های خوشحال انداخت و لبخند تمام صورتش را پر كرد. ازدور ، جیپ فرماندهی ، گردو خاك‌كنان پیش می‌آمد. تپه‌ها را دور می‌زد و لحظه به لحظه نزدیك‌تر می‌شد. حسین رو به فرماندهان گفت: «حاج احمد هم آمد.»

بسیجی‌ها بلند شدند و به آن طرف چشم دوختند . همه كنجكاو بودند. سعید تا نام حاج احمد را شنید ، دوید تو دشت و فریاد زنان گفت: «حاج احمد دارد می‌آید .... ماشین حاج احمد است!»

به یكباره دشت منفجر شد، فریادها به آسمان رفت و بسیجی‌ها با خوشحالی به صدا درآمدند :‌«او باید بیاید این‌جا. حاج احمد فرمانده‌مان است.»

-پس كو؟ كجا رفت!؟

-از این طرف نیامد . رفت پشت آن تپه‌ها.

]]>
میلاد مادرمان(س) مبارک. 2014-04-19T05:47:55+01:00 2014-04-19T05:47:55+01:00 tag:http://rozekhob.mihanblog.com/post/447 منتظر شهادت میلاد صدیقه کبری ،دخت رسول الله ،مادر زینب کبری ،حضرت زهرا(س) مبارک.سر تو روی بالش پر بودجلوه ات جلوه ای معطر بود نان تو از بهشت می آمدآب نوشیدنیت كوثر بود مثل یك گنبد طلایی شهر پشت بامت پر از كبوتر بود آمدی و ملائك بالا عرض تبریكشان به حیدر بود روز میلاد تو برای رسول به خداوند "روز مادر "بود

میلاد صدیقه کبری ،دخت رسول الله ،مادر زینب کبری ،حضرت زهرا(س) مبارک.


سر تو روی بالش پر بود

جلوه ات جلوه ای معطر بود

نان تو از بهشت می آمد

آب نوشیدنیت كوثر بود

مثل یك گنبد طلایی شهر

پشت بامت پر از كبوتر بود

آمدی و ملائك بالا

عرض تبریكشان به حیدر بود

روز میلاد تو برای رسول

به خداوند "روز مادر "بود


]]>
خاطرات شهید علی صیاد شیرازی 2014-04-19T05:33:30+01:00 2014-04-19T05:33:30+01:00 tag:http://rozekhob.mihanblog.com/post/445 منتظر شهادت خاطرات شهید سپهبد صیّاد شیرازی از عملیات مرصاد ما فهمیده بودیم که اگر بخواهیم پیروز شویم، باید همه با هم ید واحده باشیم، بلافاصله طرح‌هامان را ریختیم. به لطف خداوند عملیات‌ها را پشت سر هم شروع کردیم، عملیات طریق‌القدس و عملیات فتح المبین که دو هزار کیلومتر مربع از قلب رودخانه ی کرخه در شمال خوزستان آزاد شد، پادگان عین خوش و چنانه آنجا هم آزاد شد. حدود 16 هزار اسیر از دشمن در فتح المبین گرفتیم. عملیات بیت‌المقدس انجام شد که 6 هزار کیلومتر مربع از خاک ما آزاد شد، شهر خرّمشهر
خاطرات شهید سپهبد صیّاد شیرازی از عملیات مرصاد 


ما فهمیده بودیم که اگر بخواهیم پیروز شویم، باید همه با هم ید واحده باشیم، بلافاصله طرح‌هامان را ریختیم. به لطف خداوند عملیات‌ها را پشت سر هم شروع کردیم، عملیات طریق‌القدس و عملیات فتح المبین که دو هزار کیلومتر مربع از قلب رودخانه ی کرخه در شمال خوزستان آزاد شد، پادگان عین خوش و چنانه آنجا هم آزاد شد. حدود 16 هزار اسیر از دشمن در فتح المبین گرفتیم. عملیات بیت‌المقدس انجام شد که 6 هزار کیلومتر مربع از خاک ما آزاد شد، شهر خرّمشهر هم آزاد شد و حدود 19هزار و 600 نفر اسیر گرفتیم. تا حدود چهار، پنج سال با همین فرماندهی نیروی زمینی در جبهه بودم، بعد وضعیتی شد که من خودم تقاضا کردم که مسئولیتم را عوض کنند که شدم نماینده ی امام‌(ره) در شورای عالی دفاع، باز به جبهه می‌رفتم

.


]]>
بهترین دوست او . . . 2014-04-18T14:00:50+01:00 2014-04-18T14:00:50+01:00 tag:http://rozekhob.mihanblog.com/post/444 منتظر شهادت پرچم‌های سبز و مشكی برسرخانه‌ها آویزان بود. از كنار رهگذران كه می‌گذشتی ، می‌توانستی زمزمه‌هایشان را بشنوی:«حیسنم وای،‌حسینم وای، حسینم .» محمد كنار ماشین آمد. حاج احمد گفت: «مواظل خودت باش.» محمد لبخند زد، حاج احمد گفت: «تواین ماه ما را عزادار نكنی ، محمد.» محمد سوار شد. حاج احمد خواست چیزی بگوید كه محمد خندید و رفت. هنوز ساعتی نگذشته بود كه ماشینی با سرعت پیچید و جلوی ساختمان ترمز كرد . حاج احمد تا صدای محكم بسته شدن در ماشین را شنید، دلش هری پایین ریخت. احساس بدی به او دست

پرچم‌های سبز و مشكی برسرخانه‌ها آویزان بود. از كنار رهگذران كه می‌گذشتی ، می‌توانستی زمزمه‌هایشان را بشنوی:«حیسنم وای،‌حسینم وای، حسینم .»

محمد كنار ماشین آمد. حاج احمد گفت: «مواظل خودت باش.»

محمد لبخند زد، حاج احمد گفت: «تواین ماه ما را عزادار نكنی ، محمد.»

محمد سوار شد. حاج احمد خواست چیزی بگوید كه محمد خندید و رفت.

هنوز ساعتی نگذشته بود كه ماشینی با سرعت پیچید و جلوی ساختمان ترمز كرد . حاج احمد تا صدای محكم بسته شدن در ماشین را شنید، دلش هری پایین ریخت. احساس بدی به او دست داد. چند لحظه بعد، یكی محكم در زد. حاج احمد آرام گفت : «بیاتو.»

چهره‌ی پسرك صورت گرد را كه دید ، همه چیز دستگیرش شد. خداخدا می‌كرد كه اشتباه كرده باشد.

حاجی ، به ماشین...

به ماشین چی؟

]]>