تبلیغات
راه شهدا - مطالب اردیبهشت 1393
تماس با مدیر

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی: 
                 
درباره ما
خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز!
خوب می دانی که تنها کسانی مردانه
می میرند که مردانه زیسته باشند.
شهید سید مرتضی آوینی
نویسندگان
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
صفحات جانبی
طراح قالب
چهار هزار شهید
+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در جمعه 26 اردیبهشت 1393 و ساعت 02:35 ب.ظ | دل نوشته()


بازهم آدیینه ای آمد ولی مهدی کجاست

یک نفر میگفت مهدی جمعه ها در کربلاست
 

رو به سوی کربلا کردم که فریادش زنم

 باز هم با ندبه ای از هجر مولا دم زنم

 آمد از سویی ندایی آی اهل انتظار

 اندکی دیگر صبوری میرسد دیدار یار

اللهم عجل لولیک الفرج






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 و ساعت 09:56 ق.ظ | دل نوشته()


آن روزها خانه‌ی پدر احمد شده بود پاتوق بسیجیان لشگر. بسیجیانی كه یا برای گرفتن خبرو یا دلداری به خانواده‌ی احمد به آن جا می‌رفتند. آخرچندروزی می‌شد كه از برگشتن نیروها از لبنان می‌گذشت؛ نیروهایی كه با حمله‌ی اسراییلی‌ها به لبنان و مواضع نظامیان سوریه، به فرمان حضرت امام و با فرماندهی احمد، برای كمك به مردم سوریه و لبنان به آن كشور عزیمت كرده بودند، اما هنوز از احمد خبری نبود.

واین خبر به گوش همه رسیده بود؛ احمد همه‌ی نیروها را تا پای پلكان هواپیما بدرقه كرده بودوخود به همراه كاردارسفارت، عكاس خبرگزاری وراننده‌اش ، برای آخرین سركشی‌هاراهی سفارت ایران در بیروت شده بود.


ادامه مطلب



+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 و ساعت 09:52 ب.ظ | یا زهرا(س)()

خانم موسوی یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس، از میان همه ی تصویر های آن روزها یکی را که از همه ی آن ها در ذهنش پر رنگ تر است، اینچنین روایت می کند:

یادم می آید یک روز که در بیمارستان بودیم، حمله شدیدی صورت گرفته بود. به طوری که از بیمارستان های صحرایی هم مجروحین زیادی را به بیمارستان ما منتقل می کردند. اوضاع مجروحین به شدت وخیم بود. در بین همه آنها، وضع یکیشان خیلی بدتر از بقیه بود. رگ هایش پاره پاره شده بود و با این که سعی کرده بودند زخم هایش را ببندند، ولی خونریزی شدیدی داشت. مجروحین را یکی یکی به اتاق عمل می بردیم و منتظر می ماندیم تا عمل تمام شود و بعدی را داخل ببریم.

وقتی که دکتر اتاق عمل این مجروح را دید، به من گفت که بیاورمش داخل اتاق عمل و برای جراحی آماده اش کنم. من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم.
همان موقع که داشتم از کنار او رد می شدم تا بروم توی اتاق و چادرم را دربیاورم، مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت: من دارم می روم که تو چادرت را در نیاوری. ما برای این چادر داریم می رویم... چادرم در مشتش بود که شهید شد

از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم




منوی اصلی
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ابر برچسب‌ها
دیگر امکانات
پیوندهای روزانه