تماس با مدیر

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی: 
                 
درباره ما
خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز!
خوب می دانی که تنها کسانی مردانه
می میرند که مردانه زیسته باشند.
شهید سید مرتضی آوینی
نویسندگان
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
صفحات جانبی
طراح قالب
چهار هزار شهید
+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در پنجشنبه 7 فروردین 1393 و ساعت 05:20 ب.ظ | دلنوشته()

در فكه به دنبال پیكر شهدا بودیم ، نزدیك غروب مرتضی در داخل یك گودال پیكر شهیدی را پیدا كرد.
با بیل خاك ها را بیرون می ریخت ،هر بیل خاك كه بیرون می ریخت مقدار بیشتری خاك به داخل گودال برمی گشت!
نزدیك اذان مغرب بود ،مرتضی بیل را داخل خاك فرو كرد و گفت: فردا بر می گردیم.

صبح به همراه مرتضی به فكه برگشتیم ،به محض رسیدن به سراغ بیل رفت، بعد آن را از داخل خاك بیرون كشید وحركت كرد!
با تعجب گفتم: آقا مرتضی كجا می ری!؟
نگاهی به من كرد و گفت: دیشب جوانی به خواب من آمد.
گفت: من دوست دارم در فكه بمانم، بیل را بردار و برو!

راوی: بسیجیان تفحص

منبع: كتاب شهید گمنام






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در پنجشنبه 7 فروردین 1393 و ساعت 05:15 ب.ظ | دلنوشته()


برای این که خواب، او را از نماز شب محروم نکند، ساعت کوک می کرد

تا به موقع بیدار شود.

بعد از شهادتش شبی، در همان اتاقی که نماز شب        

می خواند، درست در همان ساعت از نیمه شب چراغ اتاقش روشن شد.

منبع:«روایت عشق، سیمین وهاب زاده مرتضوی ص77»

راوی:«خواهر شهید سید هادی جناتی»






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در سه شنبه 5 فروردین 1393 و ساعت 08:56 ب.ظ | دل نوشته()
عجب مراسمی بود ،مراسم تشیییع شهید علی خلیلی.
چه عزتی داشت ،جمعیتی اومده بود برای تشییع ،خوش بحالش.
همه اشک میریختند و التماس میکردند.
التماس میکردند و میگفتند: علی جان، مارو هم شفاعت کن.
ما هم میخوایم شهید بشیم.
چقدر عظمت داشت ،چه نماز باشکوهی براش خوندند.
چقدر می دویدند تا فقط دستی به تابوتش بکشن.
آخرش هم که یه عزاداری کردند ،چقدر سعادت میخواد تو ختم آدم این همه جمعیت سینه زنی کنن و روضه بخونن . . .
تازه تو فاطمیه هم شهید بشه ،خوشا به سعادتش . . .






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در دوشنبه 4 فروردین 1393 و ساعت 06:22 ب.ظ | دل نوشته()

سر قبر نشسته بودم ، باران می آمد . روی سنگ قبر نوشته بود

 

«شهید مصطفی احمدی روشن» از خواب پریدم .

 

مصطفی ازم خواستگاری کرده بود ، ولی هنوز عقد نکرده بودیم .

 

بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم . زد به خنده و شوخی گفت :

 

«بادمجون بم آفت نداره»

 

ولی یکبار خیلی جدی پیاپی اش شدم که :«کی شهید میشی مصطفی؟؟»

 

مکث نکرد گفت :«سی سالگی»

 

باران می بارید شبی که خاکش می کردیم...







+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در دوشنبه 4 فروردین 1393 و ساعت 02:34 ب.ظ | دل نوشته()

مهمان بانوی دو عالم

مادرش می گوید: چند روز قبل از شهادت علیرضا من که در خارج از کشور به سر می‌بردم، خواب عجیبی دیدم. در خواب دیدم که تمام کوچه‌ مان را چراغانی کرده و دیوارهایش را از پرچم پوشانده‌اند. خانم فاطمه زهرا (س) جلوی در خانه ایستاده‌اند و مردم بین خودشان نقل پخش می‌کنند. دریافتم که شاید برای علیرضا اتفاقی افتاده است و همینطور هم بود. چند روز بعد همسرم از ایران تماس گرفتند و خبر شهادت او را به من رساند.همه چیز همان طور که علی می خواست شد.

سیزدهم مرداد سال 1362 و عملیات والفجر 2 بود. علیرضا که زخمی شده بود، در آخرین لحظات به سختی خودش را به بیسیم عراقی‌ها رسانده، سیم آن را با دندان جوید تا مانع ارتباط آنان با عقبه گردد. پس از قطع سیم که دشمن متوجه این کار علی شد، او را به رگبار بسته، راهی دیار بهشت گرداند. پیکرش، همانطور که آرزو داشت پس از مدتها، به وطن بازگشت و در گلزار شهدا به خاک سپرده شد.

روز 22 مرداد، یعنی درست در سالگرد ازدواجش، علی را در بهشت زهرا دفن کردند و در همان مسجدی که مراسم عروسی اش را در آن برگزار کرد ، برایش مراسم ختم گرفته شد.

مأموریتی را که انجامش برایم سخت بود، خودش به عهده گرفت

همرزم او می گوید: مسئولیت رساندن خبر شهادت علی به عهده من گذاشته شد و این سخت‌ترین مأموریتی بود که تا آن موقع انجام داده بودم. تمام راه را با خودم فکر می‌کردم چگونه و با چه جمله‌ای شروع کنم.


پدر و مادر علی دو پسر و یک دختر داشتند. یک پسرشان که در عملیات بیت المقدس شهید شده بود، دخترشان هم بعد از ازدواج در ایران نبود و مادر علی هم به خاطر بچه ‌دار شدن دخترش به آنجا رفته بود. حالا من باید در این تنهایی خبر شهادت پسر بزرگشان را می‌رساندم. آقاجان در را به رویم باز کرد. سلام و احوالپرسی گرمی کردیم و برای آن‌که وانمود کنم از علی خبر ندارم پرسیدم: علی برگشته؟


آقاجان نگاه معنی‌داری به من کرد و گفت: بیا تو.
وقتی داخل خانه شدیم، آقاجان روبه‌ رویم دوزانو نشست. آرام و متین گفت:
اومدی خبر شهادت علی رو به من بدی؟ اگر فکر می‌کنی ذره‌ای ناراحت می‌شم، اشتباه می‌کنی. دیشب خواب علی رو دیدم. از من خداحافظی کرد و گفت: "بابا منو حلال کن. من دیگه رفتم ".


بعد آقاجان به خانه دخترش در خارج تلفن کرد و همسرش را پای تلفن خواست. وقتی ارتباط برقرار شد، مادر علی اولین حرفی که زد، این بود که خواب علی را دیده و از شهادتش خبر دارد.
علی این‌ بار هم به کمکم آمده بود. مأموریتی را که انجامش برایم سخت بود، به عهده گرفته بود.
در راه که برمی‌گشتم به یاد عملیات بازی دراز افتادم. آن زمان که علی دستش قطع شده بود، کنارش رسیده بودم و او با آن حالت عرفانی پرسیده بود: "آقا رو دیدی؟ "


بعد در بیمارستان از بسیجی ‌ایی صحبت کرده بود که از دست آقا امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف آب نوشیده بود. بعدها با یادآوری این قضیه علاقه‌مند شدم آن بسیجی را پیدا کنم. خیلی تلاش کردم. سراغ تک‌تک بچه‌هایی که در آن عملیات شرکت داشتند رفتم. بچه‌های گردان شش، چهار، هفت، نه و بسیجی‌های محلی و ثابت خودمان؛ اما هیچ‌کس در این باره چیزی نمی‌دانست.
حس عجیبی داشتم، حسی که می‌گفت آن بسیجی خود علی بوده.






منوی اصلی
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ابر برچسب‌ها
دیگر امکانات
پیوندهای روزانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic