تماس با مدیر

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی: 
                 
درباره ما
خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز!
خوب می دانی که تنها کسانی مردانه
می میرند که مردانه زیسته باشند.
شهید سید مرتضی آوینی
نویسندگان
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
صفحات جانبی
طراح قالب
چهار هزار شهید
+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در شنبه 25 آبان 1392 و ساعت 11:50 ق.ظ | سلامی بر شهدا . . .()
                                              به نام خدا                                                                                                                                                     

شناسنامه شهید

نام و نام خانوادگی : حسن صنوبری / فرزند : محمد یوسف / تاریخ تولد : 1344 / محل تولد : شهرری / ش.ش : 92 /تاریخ و محل شهادت : 1361 بانه ی کردستان /مسئولیت : تک تیر انداز /تحصیلات : سوم ابتدایی / شغل : خیاطی

وصیت نامه شهید

« ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون »


پدر و مادرم ، بعد از شهادت من نکند بگویید این انقلاب فرزند مرا گرفت ، پدر عزیزم بعد از شهادت من حسین وار و مادر عزیزم زینب وار دست به سوی خداوند متعال دراز کنید و بگوئید خدایا شکرت که فرزندمان به آرزویش رسید و فی سبیل الله شهید شد. خانواده ی عزیزم هر شب برای ادای نماز جماعت به مسجد بروید. پدر و مادرم امیدوارم که هیچ ناراحت نباشید که فرزندتان در راه قرآن و رهبر عالیقدر شهید شد. مادر و پدر و برادرانم آخر هر هفته که کار ندارید نماز جمعه را ترک نکنید و خواهش می کنم که هر هفته به سر مزارم بیایید ولی گریه نکنید بلکه شادی کنید. چشمانم را باز بگذارید تا دشمن بداند که با چشم باز این راه را انتخاب کرده ام و دستانم را گره کرده بگذارید تا دشمن بداند که من با مشت گره کرده از این میهن اسلامی دفاع کردم.

زندگینامه مختصر شهید

شهید حسن صنوبری در سال 1344 در خانواده ای متوسط در شهرری متولد شد. در 18 ماهگی در حوض محل سكونت سقوط كرد و پزشكان خبر از مرگ او دادند، ولی اراده ی خداوند بر آن قرار گرفته بود كه او زنده بماند، تا در آینده از یاوران اسلام گردد و در این راه به شهادت برسد. در سال سوم ابتدایی بود كه به دلیل مشكلات مالی نتوانست ادامه ی تحصیل دهد و لذا در مغازه ی خیاطی مشغول به كار شد و پس از آن برای درآمد بیش تر در یك كارگاه قوطی سازی مشغول شد. در آستانه انقلاب، او از كارگرانی بود كه در راهپیمایی های مردمی علیه رژیم شاهنشاهی حضوری فعال داشت و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در بسیج فعالیت می نمود كه تاثیری فراوان در شخصیت او داشت. در همین دوران شوق حضور در جبهه در او شعله ور شد و به جبهه اعزام گردید و به دفاع از اسلام و انقلاب و میهن و خودسازی پرداخت، و سرانجام به آرزویش رسید و به خیل عظیم شهدا پیوست. روحش شاد و یادش گرامی باد .


.http://www.golzareshohada.ir/watermark.php?code=20890





+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در شنبه 25 آبان 1392 و ساعت 11:48 ق.ظ | سلامی بر شهدا . . .()

«به امام گفتم، خواهش می‌کنم اجازه بدهید به اهواز یا دزفول بروم؛ شاید کاری بتوانم بکنم. بلافاصله گفتند شما بروید. من به قدری خوشحال شدم که گویی بال درآوردم.

با شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم بعث عراق که با تشویق و ترغیب استکبار جهانی و حمایت همه‌ جانبه آنان در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ صورت گرفت، فرصت مناسبی برای بارور شدن استعدادهای جوانان و رشد معنویت و ایمان و باورهای عمیق دینی در آنان فراهم آمد. جبهه‌های جنگ، دانشگاه عظیم پرورش انسان‌های مخلص و با تقوا و شجاع و حسینی شد؛ جنگ برای روحانیت نیز فرصت مساعدی را فراهم آورد تا هم خود از قبل آن بهره‌های معنوی برگیرند و هم انقلاب را ریشه‌دار کرده به جوانان و جهانیان معرفی کنند.»

آیت‌الله خامنه‌ای در سمت نماینده امام در شورای عالی دفاع از این فرصت بسیار بهره گرفتند. معظم‌له خوشحالی خود را از پوشیدن لباس رزم و حضور در میدان‌های جهاد و دفاع در میان رزمندگان اسلام این گونه بیان می‌فرمایند:

«اول جنگ، وقتی که هفت، هشت، ده روزی گذشت، دیدم که هر چه خبر می‌آید، یأس‌آور است؛ البته، من نماینده امام در شورای عالی دفاع و سخنگوی آن شورا بودم؛ دیدم که از من کاری برنمی‌آید، دلم هم می‌جوشد و اصلاً نمی‌توانم صبر کنم. با دغدغه کامل، خدمت امام رفتم. همیشه امام به ما می‌گفتند که خودتان را حفظ کنید و از خودتان مراقبت نمایید. من به امام گفتم، خواهش می‌کنم اجازه بدهید، من به اهواز و یا دزفول بروم، شاید کاری بتوانم بکنم. بلافاصله گفتند که شما بروید. من به قدری خوشحال شدم، که گویی بال درآوردم. مرحوم چمران هم در آنجا نشسته بود، گفت: پس به من هم اجازه بدهید، تا به جبهه بروم. ایشان گفتند، شما هم بروید…

یک روز عصر، با مرحوم چمران راه افتادیم. اوایل شب به اهواز رسیدیم. همان شب اول که رفتیم، گروه کوچکی درست شد. قرار شد که اینها بروند، آرپی‌جی و تفنگ بردارند و به داخل صفوف دشمن، شبیخون بزنند… ما هر شب، همین عملیات را می‌رفتیم».

منبع: زندگینامه مقام معظم رهبری






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در دوشنبه 20 آبان 1392 و ساعت 11:54 ق.ظ | سلامی بر شهدا . . .()

الو الو حاج احمد کارها برا خدا نیست!

مسیر نقشه هامون تا قدس و کربلا نیست!

الو الو حاج احمد، آخر حرفم اینه:

برگرد حاجی، سیدعلی حرفاش روی زمینه!

الو الو حاجی جون قربون روی ماهت

دعا بکن بمونیم همیشه توی راهت...


منبع:http://jade-karbala.blogfa.com/





+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در دوشنبه 20 آبان 1392 و ساعت 11:47 ق.ظ | نظرات()

 

داشتیم مهمات بار می زدیم برا منطقه

وسط کار یهو چشمم خورد به یه خانوم ، با چادر مشکی

پا به پای ما کار می کرد و مهمات می ذاشت توی جعبه

تعجب کردم

وقتی تعجبم بیشتر شد که دیدم بچه های دیگه اصلاً حواسشون بهش نیست

انگار هیچکی اون خانوم رو نمی دید

رفتم جلو ، سینه ام رو صاف کردم و با احترام گفتم:

خانوم! جایی که ما مردها هستیم ، شما نباید زحمت بکشین

رویش طرف من نبود ، تمام قد ایستاد و فرمود:

مگه شما در راه برادر من زحمت نمی کشید؟

یاد امام حسین علیه السلام از خود بیخودم کرد

گریه ام گرفته بود

خانوم زینب سلام الله علیها فرمودند:

هر کسی که یاور ما باشه ، ما هم یاری اش می کنیم ...

 

                                      خاطره ای از زندگی سردار شهید عبدالحسین برونسی

                                       منبع: کتاب خاک های نرم کوشک ، صفحه ۲۰۱

 

آنان که رفتند ، کاری حسینی کردند

و آنان که مانده اند ، باید کاری زینبی کنند

 







+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در دوشنبه 20 آبان 1392 و ساعت 11:45 ق.ظ | نظرات()
 

یه نوجوان 16 ساله بود از محله های پایین شهر تهران

چون بابا نداشت خیلی بد تربیت شده بود

خودش می گفت: گناهی نشد که من انجام ندم

تا اینکه یه نوار روضه حضرت زهرا سلام الله علیها زیر و رویش کرد

بلند شد اومد جبهه

یه روز به فرمانده مون گفت:من از بچگی حرم امام رضا علیه السلام نرفتم

می ترسم شهید بشم و حرم آقا رو نبینم

یک 48ساعته به من مرخصی بدین برم حرم امام رضا علیه السلام زیارت کنم و برگردم ...

 

... اجازه گرفت و  رفت مشهد

دو ساعت توی حرم زیارت کرد و برگشت جبهه

توی وصیت نامه اش نوشته بود:

در راه برگشت از حرم امام رضا علیه السلام ، توی ماشین خواب حضرت رو دیدم

آقا بهم فرمود: حمید! اگر همینطور ادامه بدهی خودم میام می برمت...

 

...یه قبری برای خودش اطراف پادگان کنده بود

نیمه شبا تا سحر می خوابید داخل قبر

گریه می کرد و می گفت:یا امام رضا علیه السلام منتظر وعده ام

آقا جان چشم به راهم نذار...

توی وصیتنامه ساعت شهادت ، روز شهادت و مکان شهادتش رو هم نوشته بود

شهید که شد ، دیدیم حرفاش درست بوده

دقیقا توی روز ، ساعت و مکانی شهیـد شد که تو وصیت نامه اش نوشته بود...                            

      

                                         خاطره ای از زندگی شهید حمید محمودی

                                         راوی : حاج مهدی سلحشور ، همرزم شهید






منوی اصلی
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ابر برچسب‌ها
دیگر امکانات
پیوندهای روزانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic