تماس با مدیر

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی: 
                 
درباره ما
خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز!
خوب می دانی که تنها کسانی مردانه
می میرند که مردانه زیسته باشند.
شهید سید مرتضی آوینی
نویسندگان
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
صفحات جانبی
طراح قالب
چهار هزار شهید
+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در سه شنبه 28 آبان 1392 و ساعت 05:32 ب.ظ | نظرات()
با لهجه غلیظ اصفهانی داد می زد:
 دادا برو جلو! برو جلو! هوا تاریک بود جلوتر رفتم کنار معبر دراز کشیده بود. یک پایش هم قطع شده بود.
هوا روشن شده بود. از خط برمی گشتیم. هنوز کنار معبر دراز کشیده بود.
 گفتم:
 دادا پاشو ببرمت عقب. چشم هایش هنوز جلو را نگاه می کرد، بدون پلک زدن.





+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در سه شنبه 28 آبان 1392 و ساعت 05:27 ب.ظ | نظرات()
رفتیم برای آموزش لباس که می دادند،
 گفتم:
 کوچک باشد. کوچکترین سایز را دادند. آستین هایش آویزان بود.
 گفتم:
 اشکال نداره تا می زنم بالا. پوتین هم همین طور، کوچکترین سایز، گشاد بود.
 گفتم:
جلوش پنبه می گذارم.
 مسئول تدارکات خندید و گفت:
مترسک! نری بگی فلانی خر بود نفهمیدها! تو زیاد باشی 13 سالته نه 18 سال!!





+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در سه شنبه 28 آبان 1392 و ساعت 05:23 ب.ظ | نظرات()
بغض کرده بود. از بس گفته بودند:
 بچه ست؛ زخمی بشود آه و ناله می کند و عملیات را لو می دهد.؛ شاید هم حق داشتند. نه اروند با کسی شوخی داشت، نه عراقی ها. اگر عملیات لو می رفت، غواص ها - که فقط یک چاقو داشتند - قتل عام می شدند.
فرمانده که بغضش را دید و اشتیاقش را، موافقت کرد...
بغض کرده بود. توی گل و لای کنار اروند در ساحل فاو دراز کشیده بود. جفت پاهایش زودتر از خودش رفته بودند.
یا کوسه برده بود یا خمپاره. دهانش را هم پر از گل کرده بود که عملیات را لو ندهد.





+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در سه شنبه 28 آبان 1392 و ساعت 05:16 ب.ظ | نظرات()
داشت با آبِ قمقمه اش وضو می گرفت برای نماز صبح. گفتم:
 بی تجربه ای. لازم میشه. شاید یکی دو روز بی آب بشیم.

گفت:
 لازمم نمیشه مسافرم. عملیات که تمام شد دیدمش، رفته بود مسافرت.





+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در سه شنبه 28 آبان 1392 و ساعت 05:11 ب.ظ | نظرات()
با عصبانیت فریاد زدم:
 - این بچه رو کی آورده اینجا؟
مرد میانسالی برای وساطت آمد:
- برش نگردونید. این بچه حالا که اومده، من خودم ازش مراقبت می کنم.
- نمبشه پدر جان! این بچه پدر و مادرش مشکل درست می کنند. اگه این بچه شهید بشه مردم بدبین میشن.
گفت: پدر این بچه منم!
خواهش می کنم بگذارید بمونه. 13 سالشه اما به اندازه یه مرد 50 ساله قدرت داره!





منوی اصلی
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ابر برچسب‌ها
دیگر امکانات
پیوندهای روزانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic