تبلیغات
راه شهدا - مطالب آبان 1392
تماس با مدیر

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی: 
                 
درباره ما
خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز!
خوب می دانی که تنها کسانی مردانه
می میرند که مردانه زیسته باشند.
شهید سید مرتضی آوینی
نویسندگان
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
صفحات جانبی
طراح قالب
چهار هزار شهید
+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 29 آبان 1392 و ساعت 05:53 ب.ظ | سلام بر شهدا . . .()

سلام
خیلی وقت بود که خودم یه همچین داستانی نخونده بودم!
حتما بخونید.

خیلی شوخ‌طبع بود. تا جایی كه من دیگه نمی‌تونستم فرق شوخی و جدیش را تشخیص بدم.

یادمه روز آخری كه با هم بودیم ، بهش گفتم: بابا جون! این بار كه بری جبهه كی برمی‌گردی؟

 خندید و گفت: خیلی دیر نیست .

 گفتم: چقدر طول می‌كشه؟

 گفت: زیادطول نمی کشه. یه نگاهی به دور و برش كرد و دخترعموی دو ساله اش كه اون شب مهمونمون بود رو بهم نشون داد و گفت: عروسی زهرا خانم برمی‌گردم.

 این حرف را كه زد دلم ریخت ، اما بازم گذاشتم سر شوخی‌هاش ، ولی این بار شوخی نمی‌كرد. رفت و بعد از هجده سال دقیقاً دو روز قبل عروسی دختر عمویش بود كه از معراج شهدا زنگ زدن خونمون و گفتن كه جنازش پیدا شده. من و مادرش خوشحال بودیم ، اما از یه طرف سور و سات عروسی زهرا خانم هم به راه بود ،  نمی توانستیم شادی آنها را بهم بزنیم . از طرفی اگه بی‌خبر می‌رفتیم برا تحویل جنازه ، خان داداش ناراحت می‌شد، مادرش گفت: بالاخره كه چی! باید یه جوری خان داداش را مطلع كنیم. بعد بریم جنازه رو بیاریم وگرنه ناراحت میشن.

 رفتیم خونشون. تا اونجا مدام ذكر می‌گفتیم و صلوات می‌فرستادیم كه ناراحت نشن. خوشبختانه وقتی به برادرم گفتم كه علی داره میاد ، خوشحال شد. اما بعد كه گفتم: شهید شده و جنازش را دارن میارن ، زهرا خانم كه شب عروسیش با اومدن پسر عموش یكی شده بود ، خیلی ناراحت شد و گفت: چرا باید عروسی من به خاطر چهار تا استخوان و یه پلاك عقب بیفته؟  زن داداشم گفت: حالا نمیشه بعد از عروسی بریم سراغ مُرده‌ها.....

مادر علی كه ناراحت شده بود اما به روی خودش نمی‌آورد، گفت: باشه ما می‌ریم معراج شهدا علی را تحویل می‌گیریم بعد میایم عروسی زهرا خانم........

شب عروسی همین كار را كردیم اما هنوز زهرا دلخور بود و می‌گفت آخه چهار تا استخون ، اونم بعد از سال‌ها چه ارزشی داره كه عروسی من باید بهم بخوره........

چهار روز بعد از عروسی ، یه روز ساعت پنج صبح بود. داشت اذان می‌گفت كه در خونه را زدند. با تعجب اینكه این موقع از صبح كیه در می‌زنه یا خدای ناكرده اتفاق بدی افتاده ، رفتم در را باز كردم. دیدم زهرا دختر برادرم با چشمای پر از اشك و گریه‌كنان پشت دره.

-سلام عمو .

-علیك السلام عموجون. چی شده ؟ چرا گریه می‌كنی؟

- عمو! علی... علی...

- علی چی زهرا جون؟

- قبر علی كجاست؟

- می‌خوای چی كار زهرا جان؟

- می‌خوام برم معذرت خواهی عمو.

- چی شده! بیا تو درست حرف بزن ببینم چی شده.

عمو دیشب كه خوابیده بودم ، چند بار از خواب پریدم. اما هر بار كه می‌خوابیدم  خواب می‌دیدم توی یه باتلاق خیلی بزرگ افتادم ، هرچی فریاد می‌زنم هیچ كس به كمكم نمی‌یاد ، داد می‌زدم و همسرم را صدا می‌كردم ، اما انگار نه انگار كه صدای من را می‌شنید ، هر چی دست و پا می‌زدم بیشتر فرو می‌رفتم.

بعد از ناامیدی از كمك دیگران ، وقتی تا به گردن توی باتلاق فرو رفته بودم ، دیدم كه چهارتا استخون و یه پلاك به دادم رسیدن و منو نجات دادن.

بهشون گفتم: شما كی هستین كه من را نجات می‌دید؟؟؟

گفتن: ما همون چهارتا استخون و یه پلاكیم،

 بعد بهم گفتن؛ الدنیا دار الفانی...

بهشون گفتم منظورتون چیه؟ گفتن: به این دنیا دل نبند كه فانی و از بین رفتنی است. بعدش گفتن لذت‌های دنیا فقط برای مدت كوتاهیه ، بعد از دست میره. دنبال لذت‌های بلند مدت باش.

با این حرف از خواب پریدم و تا الآن كه بیام خونه شما این حالم بود. عمو شما فكر می‌كنید علی من را می‌بخشه؟؟؟

در حالی كه اشك‌هایش را پاك می‌كردم ، گفتم: آره دخترم می‌بخشه ، حالا پاشو نمازت را بخون تا شوهرت بیدار نشده با هم بریم خونتون كه الانه نگرانت می‌شه. بعد هر دو با هم به نماز ایستادیم . صدای الله اكبر زهرا من را به یاد صدای علی انداخت ، وقتی سلام نماز را گفتم صدای زهرا را شنیدم « السلام علیكم و رحمة الله و بركاته»

سال‌ها بود كه توی این خونه به جز من و حاج خانم كس دیگه‌ای این‌جا نماز نخونده بود.

وقتی بلند شدم رفتم كنار طاقچه تا جانمازم را روی طاقچه بذارم ، این عكس علی بود كه بهم لبخند می‌زد. وقتی برگشتم و صورت زهرا را نگاه كردم ، خیلی آروم بود و از اون حالت قبل از نماز هیچ خبری نبود.








+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 29 آبان 1392 و ساعت 05:48 ب.ظ | سلام بر شهدا . . .()

نزدیک عملیات بود. تازه دختردار شده بود. یک روز دیدم سر پاکت از جیبش زده بیرون.

گفتم: چیه؟

گفت:عکس دخترمه.

گفتم:بده ببینم.

گفت:خودم هنوز ندیدمش.

گفتم:چرا؟

گفت:الان موقع عملیاته ، می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده ، باشه بعد.








+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 29 آبان 1392 و ساعت 05:43 ب.ظ | سلام بر شهدا . . .()

برای شروع عملیات کربلای چهار به آبادان منتقل شدیم و به عنوان غواص خط شکن به خط دشمن زدیم. وقتی وارد معبر دشمن شدیم ، شهید سعید محمدی اصل را دیدم. باورم نمی شد ، هر دو پایش قطع شده بود و پیکرش در گوشه ای از معبر افتاده بود. یک لحظه بغض گلویم را گرفت ، دهانش پر از خاک بود. وقتی بازگشتیم بچه ها گفتند به محض اینکه سعید پاهایش ترکش خورد ، برای اینکه صدای ناله اش بلند نشود و باعث لو رفتن عملیات نشود ، دهان خود را پر از خاک کرده است... سعید و برادرش علی در آن عملیات آسمانی شدند.







+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 29 آبان 1392 و ساعت 05:42 ب.ظ | نظرات()

 یک روز برای انجام مأموریتی ، سوار ماشین شدیم که حرکت کنیم ، اما هر چه استارت زدیم ، ماشین روشن نمی شد. در این لحظه شهید مهرعلی بهروزی (شهیدی از مرودشت فارس) رو به ما کرد و گفت: فلانی فکر می کنم وضو نداری! به سرعت پریدیم پایین و رفتیم وضو گرفتیم. دوباره وقتی سوار شدیم و استارت زدیم ، بلافاصله ماشین روشن شد و برای انجام مأموریت به راه افتادیم.






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 29 آبان 1392 و ساعت 05:37 ب.ظ | نظرات()

یکی از شبهای زمستان ، فرزند علیرضا به شدت مریض شد و شروع کرد به تشنّج کردن. از علیرضا خواستم که فرزندش را به دکتر برساند. موتور سپاه را در اختیار داشت و به راحتی می توانست این کار رو انجام بده ، اما هر چه اصرار کردیم فایده ای نداشت و می گفت : « اگر فرزندم بمیرد ، از موتور سپاه که بیت المال است ، برای انجام کارهای شخصی استفاده نخواهم کرد »

                   خاطره ای از زندگی سردار شهید علیرضا تقدسی کارگر



a





منوی اصلی
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ابر برچسب‌ها
دیگر امکانات
پیوندهای روزانه