تماس با مدیر

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی: 
                 
درباره ما
خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز!
خوب می دانی که تنها کسانی مردانه
می میرند که مردانه زیسته باشند.
شهید سید مرتضی آوینی
نویسندگان
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
صفحات جانبی
طراح قالب
چهار هزار شهید
+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در شنبه 5 بهمن 1392 و ساعت 03:27 ب.ظ | دلنوشته ای تقدیم به شهیدان . . .()







                                               متن قابل کپی . . .

 

برای حمام نیروها باید چوب می آوردیم و هیزم می شکستیم و آتش درست می کردیم

اما اینها کار ما بود ، نه فرمانده ای که یک دست بیشتر نداشت

قبل از نماز صبح بود که با صدای تیشه و شکستن چوب از خواب پریدم

رفتم سراغ حمام

توی تاریکی فقط سیاهی یه نفر رو دیدم که با یک دست و به کمک پاهاش هیزم می شکست

نزدیک که شدم دیدم فرمانده مونه

با تعجب پرسیدم: حاج رضا مگه سنگر فرماندهی حمام نداره؟

نگاهی کرد و گفت: من نمی خواهم حمام بروم ، برای راحتی بچه ها این کار رو می کنم ...

                                              خاطره ای از زندگی طلبه شهید رضا حبیب اللهی

                                               منبع: ماهنامه فکه ، شماره ۱۲۶ ، صفحه ۱۲۴







+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در جمعه 4 بهمن 1392 و ساعت 10:49 ب.ظ | دلنوشته ای تقدیم به شهیدان . . .()



رو به قبله كه قرار می‌گرفت مثل اینكه روی باند پرواز نشسته و با گفتن تكبیر، دیگر هیچ شك نداشت كه از روی زمین بلند شده. خصوصا در قنوت كه مثل ابر بهار گریه می‌كرد، درست مثل بچه‌های پدر، مادر از دست داده.

راستی راستی آدم حس می‌كرد كه از آن نماز هاست كه دو ركعتش را خیلی‌ها نمی‌توانند بجا بیاورند. نمازش كه تمام می‌شد محاصره اش می‌كردیم.

یكی از بچه‌ها می‌گفت: «عرش رفتی مواظب ضد هوایی‌ها باش

دیگری می‌گفت: «اینقد میری بالا یه دفعه پرت نشی پایین، بیفتی رو سر ما.» و او لام تا كام چیزی نمی‌گفت و گاهی كه ما دست وردار نبودیم فقط لبخندی می‌زد و بلند می‌شد می‌رفت سراغ بقیه كار هایش.

 

مراسم صبحگاهی بود. روحانی گردان راجع به واجبات و محرمات صحبت می‌كرد. با بچه‌ها خیلی صمیمی‌ بود. برای همین هم در كلاس درس و یا مراسم متكلم وحده نبود و بقیه مخاطب. مثل معلم و كلاس های اول و دوم دبستان غالباً مطلب را ناتمام می‌گذاشت و بچه‌ها آن را خودشان تمام می‌كردند. مثلاً وقتی می‌خواست عبارت «الغیبه اشد من الزنا» را قرائت كند می‌گفت: «دوستان می‌دانند كه الغیبه اشد...؟» بعد بچه‌ها با هم با صدای بلند می‌گفتند: «من الكارهای بد بد







+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در جمعه 4 بهمن 1392 و ساعت 10:08 ب.ظ | دلنوشته ای تقدیم به شهیدان . . .()






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در جمعه 4 بهمن 1392 و ساعت 09:57 ب.ظ | نظرات()


هر از گاهی آشغالهای افتاده روی زمین رو جمع می کرد که یه دفعه وایساد. مثل اینکه چیزی پیدا کرده بود. رفتم نزدیکتر دیدم یه حلب خرماست که روش رو خاک و سنگ گرفته. بنظر میومد یکمی ازش خورده بودند و انداخته بودنش اونجا. عصبانیت آقا مهدی رو اولین بار بود که میدیدم.
با همون حالت غضب گفت: بگردید ببینید کی اینو اینجا انداخته ؟! یه چاقو هم بهم بدید !
چاقو رو دادیم و نشست روی اون رو ذره ذره برداشت.
گفتم: آقا مهدی این حلبی حتماً خیلی وقته که اینجاست نمیشه خوردش.
یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت: میدونی پول این از کجا اومده؟
میدونی پول چند نفر جمع شده تا شده یه حلب خرما؟
میدونی اینو با پول اون پیرزنی خریدند که اگر ۲۰ تومن به جبهه کمک کنه
مجبوره شب رو با شکم گرسنه زمین بگذاره؟! شما نخورش خودم میبرم تا تهش رو میخورم.
به نقل از همرزم شهید مهدی باکری






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در پنجشنبه 3 بهمن 1392 و ساعت 10:22 ب.ظ | دلنوشته ای تقدیم به شهیدان . . .()
                                         

                                                          متن قابل کپی . . .

                                 
 

نمی دونستم هر وقت می خواد بره مدرسه وضو می گیره

چند بار دیدم توی حیاط مشغول وضو گرفتنه

بهش گفتم: مگه الان وقت نمازه که داری وضو می گیری؟!

گفت: مادر جون! مدرسه عبادتگاهه

بهتره انسان می خواد بره مدرسه وضو داشته باشه

                                 راوی : مادر نوجوان شهید رضا عامری " عکس تزئینی است "

                                  منبع: کتاب دوران طلائی ، صفحه ۵۴

چه نگاه قشنگی داشتی بزرگمرد

برای ما هم دعا کن

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:

زیاد وضو بگیرید تا خداوند عمر شما را زیاد کند. اگر توانستید شب و روز با طهارت " وضو " باشید. این کار را بکنید. زیرا اگر در حال طهارت بمیرید ، شهید خواهید بود

                                                 منتخب میزان الحمکه ، ص ۵۹۵ ، حدیث ۶۵۳۱







منوی اصلی
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ابر برچسب‌ها
دیگر امکانات
پیوندهای روزانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic