تبلیغات
راه شهدا - فرمانده بسیجی‌ها
تماس با مدیر

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی: 
                 
درباره ما
خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز!
خوب می دانی که تنها کسانی مردانه
می میرند که مردانه زیسته باشند.
شهید سید مرتضی آوینی
نویسندگان
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
صفحات جانبی
طراح قالب
چهار هزار شهید
+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در یکشنبه 31 فروردین 1393 و ساعت 02:07 ب.ظ | دل نوشته()
خورشید كم كم از گوشه‌ی آسمان سرك می‌كشید و گلوله‌های خمپاره را كه دردشت می‌تركیدند، تماشا می‌كرد. بچه‌های بسیجی ، خسته ولی خوشحال ، در دشت بی‌انتها پراكنده بودند. بعضی شاد و خندان ، جست و خیزكنان ،‌از این سو به آن سو می‌دویدند . بعضی دیگر هم ،‌چفیه‌هاشان را گلوله كرده، زیر سرگذاشته و چرت می‌زدند.

فرماندهان روی یك بلندی نشسته بودند و با دوربین به نیروهای دشمن نگاه می‌كردند. عراقی‌ها سراسیمه در حال فرار بودند.

حسین ، فرمانده گردان ، در حالی كه دستش را سایبان  چشم كرده بود، گفت : «كارشان تمام است، همه‌شان در حال فرارند.»

برگشت ؛ نگاهی به بسیجی‌های خوشحال انداخت و لبخند تمام صورتش را پر كرد. ازدور ، جیپ فرماندهی ، گردو خاك‌كنان پیش می‌آمد. تپه‌ها را دور می‌زد و لحظه به لحظه نزدیك‌تر می‌شد. حسین رو به فرماندهان گفت: «حاج احمد هم آمد.»

بسیجی‌ها بلند شدند و به آن طرف چشم دوختند . همه كنجكاو بودند. سعید تا نام حاج احمد را شنید ، دوید تو دشت و فریاد زنان گفت: «حاج احمد دارد می‌آید .... ماشین حاج احمد است!»

به یكباره دشت منفجر شد، فریادها به آسمان رفت و بسیجی‌ها با خوشحالی به صدا درآمدند :‌«او باید بیاید این‌جا. حاج احمد فرمانده‌مان است.»

-پس كو؟ كجا رفت!؟

-از این طرف نیامد . رفت پشت آن تپه‌ها.

جمعیت ساكت شد. باد از حركت ایستاد و سعید گل شقایق سرخ رنگ را دید كه ساكت وساكن است. حسین دست  تو موهای پر از خاك خود كشید و برگشت . چشم دوخت به نیروهای دشمن كه حالا اصلاً دیده نمی‌شدند.

بسیجی‌های به كار خود مشغول شدند. یكی كه صورت گرد بود و سربند سرخی روی پیشانی‌اش بسته بود، گفت:‌«حاج احمد باید بیاید اینجا. چرا نیامد؟ مگر چه شد؟»

نگاهی به دور و اطرافش انداخت. كسی متوجه او نبود. این بار بلندتر گفت:« همه باید برویم پیش فرمانده . برادر حسین می‌تواند حاج احمد را بیاورد اینجا. »

سرها به طرف او چرخید.

- اگر او برود، حتماً حاج احمد حرفش را قبول می‌كند. فقط باید برادر حسین را راضی كنیم.

بسیجی‌های لبخند زدند. به هم نگاه كردند، یا علی گفتند و بلند شدند.

حسین همهمه‌ی جمعیت را شنید . چشم از دوربین گرفت و به جمعیتی كه آرام آرام، از هرسو به طرفش می‌آمدند ، نگاه كرد. متعجب مانده بود؛ یعنی چه شده است!؟ بسیجی‌ها جلوی حسین ایستادند او روی بلندی بود و آنها كمی پایین‌تر ، چشم به چشم دوخته بودند. آرام از جایش بلند شد. خواست از آنها بپرسد كه چرا دور او جمع شده‌اند و در همین لحظه ، همان بسیجی صورت گرد از میان جمعیت خاكی ‌پوش جلو آمد و گفت: «بچه‌ها می‌پرسند چرا حاج احمد به این جا نیامده ؟ مگر او فرمانده‌مان نیست ؟ مگر ما نمی‌خواهیم در صبح پیروزی فرمانده‌مان را ببینیم؟ همه می‌گویند شما می‌توانید او را به ایجا بیاورید. ما از شما می‌خواهیم این كار را بكنید.»

جای هیچ صحبتی نبود . نگاه بسیجی‌ها طوری بود كه انگار بردهان حسین قفل زده بودند . بند دوربین را باز كرد ، آن را به یكی داد و راه افتاد.

خورشید بالاآمده بود. حسین تپه‌ها را رد كرد و بعد از مدتی،  حاج احمد را پیدا كرد. با یكی دیگر از فرماندهان، چشم به عدسی دوربین دوخته بودند وروی نقشه‌ای كه روی زمین پهن بود، نقاطی را به هم نشان می‌دادند.

حسین بلند گفت: «سلام!»

حاج احمد روبرگرداند و وقتی حسین را دید، دستی تكان داد وخندید . حسین دوان دوان جلو رفت. حاج احمد او را در آ‎غوش گرفت وحسین احساس آرامش كرد. حاج احمد از وضعیت نبرد پرسید. حسین همه چیز را شرح داد؛ حمله‌ی شبانه، درگیری با دشمن و بالاخره فراری دادن عراقی‌ها، دست آخر گفت:« حاجی، بچه‌ها می‌گویند چرا شما به آن طرف نیامدید . همه گله كرده‌اندو مرا فرستاده‌اند دنبال تان.»

حاج احمد مكث كرد. حسین مجال نداد و گفت:«برگشتنا از آن طرف بیا. همه منتظرند.»

حاج احمد چیزی نگفت. رو برگرداند، از چشمی دوربین نگاه كرد و خط قرمز نقشه را پاك كرد و چند سانتی‌متر جلوتر ، خط سبزی كشید. نقشه ، به دونیم تقسیم شده بود.

كمی بعد، همگی سوار جبپ شدند و حركت كردند. بسیجی‌ها روی بلندی ایستاده بودند و نگاه می‌كردند.

سعید فریاد كشید:« آمدند ، آمدند. این بار دارند به این طرف می‌آیند... حاضرم قسم بخورم كه خودشان هستند!»

همه از روی بلندی پایین آمدند. جیپ كه نزدیك‌تر شد، به طرفش دویدند. دورش را گرفتند و حاج احمد را با خوشحالی پیاده كردند. حاج احمد سرش را پایین انداخته بود. شاید از روی بسیجی‌ها خجالت می‌كشید. بچه‌ها او را روی دست بلند كردند و شروع كردند به شعار دادن . فریادهاشان ، گوش را كر می‌كرد؛ آخر فرمانده‌شان آمده بود.

خوشید در بالای تپه‌ها ، حاج احمد و بسیجی‌هایش را در جایی دید كه انتهای خاك ایران بود. انگار از دیشب تا حالا اتفاقاتی افتاده بود! باید خوب نگاه می‌كرد.






سه شنبه 17 مرداد 1396 08:59 ق.ظ
This design is spectacular! You obviously know how to keep a
reader amused. Between your wit and your videos, I was almost moved to start my own blog (well, almost...HaHa!) Fantastic job.
I really loved what you had to say, and more than that, how you
presented it. Too cool!
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:06 ب.ظ
I need to to thank you for this good read!! I certainly loved every
little bit of it. I've got you book-marked to check out
new things you post…
جمعه 13 مرداد 1396 04:04 ب.ظ
My developer is trying to persuade me to move to .net from
PHP. I have always disliked the idea because of the expenses.

But he's tryiong none the less. I've been using Movable-type on several websites for about a year and am anxious
about switching to another platform. I have heard excellent things about blogengine.net.
Is there a way I can transfer all my wordpress content into it?
Any help would be greatly appreciated!
جمعه 13 مرداد 1396 11:27 ق.ظ
I'm really loving the theme/design of your website.

Do you ever run into any internet browser
compatibility issues? A handful of my blog visitors have complained
about my site not working correctly in Explorer but looks great in Firefox.
Do you have any recommendations to help fix this issue?
شنبه 7 مرداد 1396 07:09 ق.ظ
Hmm is anyone else having problems with the pictures
on this blog loading? I'm trying to figure out if its
a problem on my end or if it's the blog. Any responses would be greatly appreciated.
سه شنبه 22 فروردین 1396 07:31 ق.ظ
What's up to every one, it's actually a nice for me to visit this site,
it consists of priceless Information.
جمعه 18 فروردین 1396 03:37 ب.ظ
Hi friends, its wonderful piece of writing on the topic of tutoringand completely defined, keep it
up all the time.
پنجشنبه 17 فروردین 1396 02:24 ب.ظ
Wonderful, what a blog it is! This weblog gives valuable facts to
us, keep it up.
چهارشنبه 16 فروردین 1396 06:32 ق.ظ
Great site you have here but I was curious if you knew of any message boards that cover the same topics discussed in this article?
I'd really love to be a part of group where I can get feed-back from other experienced people
that share the same interest. If you have any recommendations,
please let me know. Appreciate it!
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 08:02 ق.ظ
با سلام
خوشحال میشم با هم تبادل لینک کنیم.
در صورت موافقت بی زحمت در وبلاگم خبرم کنید.
با تشکر
منتظر شهادت سلام
چشم ،حتما لینکتون میکنم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
منوی اصلی
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ابر برچسب‌ها
دیگر امکانات
پیوندهای روزانه