تماس با مدیر

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی: 
                 
درباره ما
خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز!
خوب می دانی که تنها کسانی مردانه
می میرند که مردانه زیسته باشند.
شهید سید مرتضی آوینی
نویسندگان
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
صفحات جانبی
طراح قالب
چهار هزار شهید
+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در جمعه 29 فروردین 1393 و ساعت 06:30 ب.ظ | نظرات()

پرچم‌های سبز و مشكی برسرخانه‌ها آویزان بود. از كنار رهگذران كه می‌گذشتی ، می‌توانستی زمزمه‌هایشان را بشنوی:«حیسنم وای،‌حسینم وای، حسینم .»

محمد كنار ماشین آمد. حاج احمد گفت: «مواظل خودت باش.»

محمد لبخند زد، حاج احمد گفت: «تواین ماه ما را عزادار نكنی ، محمد.»

محمد سوار شد. حاج احمد خواست چیزی بگوید كه محمد خندید و رفت.

هنوز ساعتی نگذشته بود كه ماشینی با سرعت پیچید و جلوی ساختمان ترمز كرد . حاج احمد تا صدای محكم بسته شدن در ماشین را شنید، دلش هری پایین ریخت. احساس بدی به او دست داد. چند لحظه بعد، یكی محكم در زد. حاج احمد آرام گفت : «بیاتو.»

چهره‌ی پسرك صورت گرد را كه دید ، همه چیز دستگیرش شد. خداخدا می‌كرد كه اشتباه كرده باشد.

حاجی ، به ماشین...

به ماشین چی؟

پسرك مكثی كرد. انگار خجالت می‌كشید حرف بزند. سرش را پایین انداخت و گفت:«حاجی، به ماشین كمین زدند. محمد...»

محمد طوری شده؟

محمد را زدند.

انگار خود حاج احمد به كمین دشمن افتاده بود و تیر به قلب او خورده بود. حاج احمد درهم شكست ، خرد شد، سوخت و خاكستر شد. باور نمی‌كرد كه دیگر بهترین دوستش را نمی‌بیند. چهره‌ی محمد یك لحظه از او دور نمی‌شد. پسرك صورت گرد عقب عقب رفت و از اتاق خارج شد. حاج احمد سرش را روی میز گذاشت.

 

علیرضا، علیرضا را پیدا كنید. تنهابه او می‌توان امید داشت.

وقتی او را پیدا كردند، كشان كشان تا مقره سپاه آوردند.

علیرضا ، توی یك كاری بكن، حاج احمد در را به روی خودش بسته.

همه می‌دانستند كه حاج احمد چقدر علیرضا را دوست دارد. گاه به شوخی می‌گفتند علیرضا نورچشمی حاج احمد است. حال همه چشم‌شان به نورچشمی حاج اجمد بود كه شاید بتواند كاری بكند.

بغض گلوی علیرضا را گرفته بود. غم حاج احمد، غم او بود. خود را تا پشت در رساند. دست به دستگیره برد. در قفل بود. آرام سرش را به در چسباد و با صدایی بغض آلود گفت: «حاجی ، منم علیرضا»

خوب گوش داد. صدایی نیامد. دوباره گفت:‌«حاجی، من علیرضا هستم. تو را به خدا در را باز كن.»

چند لحظه بعد ، صدای هق هق گریه را از توی اتاق شنید. نشست پشت در و التماس كرد. ولی در به رویش باز نشد.

یك روز گذشت. انگار علیرضا روزه بود. هیچ چیز از گلویش پایین نمی‌رفت. آرام جلوی ساختمان قدم می‌زد و نمی‌دانست چه باید بكند.

لااقل غذایی به حاج احمد برسان.

این پسرك صورت گرد گفت. فكری به خاطرش رسیدو بسته بیسكویتی برداشت و به بیسكویتی برداشت و به پشت در رفت و كاغذ  روی بیسكویت را باز كرد و یك دانه از زیر در رد كرد. التماس كرد:«حاجی ، خواهش می‌كنم.»

دو روز گذشت. همه نگران بودند. هیچ صدایی از توی اتاق بیرون نمی‌آمد،جز صدای هق هق گریه.

علیرضا روی پله‌ها نشسته بود. ماتم زده بود ، هیچ كس نمی‌توانست با او صحبت كند. او هم مثل حاج احمد لب به چیزی نمی‌زد .

سه روز گذشت . خورشید از زیر ابرها بیرون آمده بود. هر كس مشغول كار خودش بود. پسرك قد بلند از پله‌ها دوان دوان پایین آمده و با خنده گفت:‌« در باز شد... در اتاق باز است.»

همه به سوی ساختمان دویدند ولی هیچ كدام از پله‌ها بالا نرفتند .همان جا ایستادند و را باز كردند. علیرضا آمد. آرام قدم بر می‌داشت. پله‌ها را تا بالا رفت و وارد ساختمان شد. در اتاق باز بود. حاج احمد توی درگاه ایستاده بود. رنگ به رو نداشت. چشمانش سرخ سرخ بود. علیرضا خودش را در آغوش او انداخت. آمدند بیرون . علیرضا متوجه مورچه‌هایی شد كه بیسكویت را خرد كرده بودند ، به دهان گرفته بودند و با خود می‌بردند.






منوی اصلی
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ابر برچسب‌ها
دیگر امکانات
پیوندهای روزانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic