تبلیغات
راه شهدا - فرمانده جدید
تماس با مدیر

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی: 
                 
درباره ما
خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز!
خوب می دانی که تنها کسانی مردانه
می میرند که مردانه زیسته باشند.
شهید سید مرتضی آوینی
نویسندگان
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
صفحات جانبی
طراح قالب
چهار هزار شهید
+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در چهارشنبه 27 فروردین 1393 و ساعت 01:27 ب.ظ | دل نوشته()
سه نفری كنار جاده ایستاده بودند. تفنگ‌هاشان را حمایل شانه كرده و چشم به جاده‌ی خلوت و خاموش دوخته بودند.

باد سردی می‌ورزید . ابرهای تكه تكه به هم می‌پیوستند و كم كم بزرگ می‌شدند. رنگ ابرها تیره‌تر شده بود. انگار می‌خواست باران ببارد.

ماشینی از دور پیدا شد. وانت بود. پسرك قد بلند گفت: «نكند از ضد انقلاب باشد.»

در همین حال ، نگاهش را به مردی كه كنارش ایستاده بود و لباس پلنگی به تن داشت ، دوخت. مرد سری تكان داد. ماشین نزدیك‌تر شد. پسرك صورت گرد گفت: « اگر ضد انقلاب باشد ، كارمان ساخته است.»یك تیغه آفتاب ، از میان ابرها تا شیشه جلوی ماشین كشیده شده بود و چشم‌ها را می‌زد ماشین وانت ،‌سرعت كم كرد و جلوتر ایستاد . پسرك صورت گرد زیر لب گفت: «یا ابولفضل ! تفنگ هم دارند.»

دو نفر عقب وانت نشسته بودند ویكی هم جلو رانندگی می‌كرد .ماشین عقب عقب آمد و جلوی پای‌شان ایستاد . مرد لباس پلنگی آرام گفت: «‌طوری برخورد كنید كه فكر كنند از خودشان هستیم . »

آن دو نفر كه پشت وانت نشسته بودند، لباس كردی تن‌شان بود . یكی‌شان كه سبیل چخماقی داشت ،گقت: «سوار شوید ، شما هم كه از خودمان هستید . »


پسرك قد بلند به مرد لباس پلنگی نگاه كرد. مرد با اشاره سر گفت سوار شوند . پسرك صورت گرد مردد بود. مرد لباس پلنگی پرید بالا .آن دو هم معطل نكردند و سوار شدند.

ماشین كه حركت كرد، باد سردی توی اتاقك عقب وانت پیچید. پسرك صورت گرد یقه‌ی پالتوی نظامی‌اش را بالا داد و سرش را توی آن فرو برد ؛ می‌ترسید . مرد سبیل چخماقی بدجوری نگاهش می‌كرد.

درهمین حال پسرك قد بلند متوجه آن دو شد. برای این كه كم‌تر خیره خیره نگاه‌شان كند و مشكوك نشوند، پرسید : «كجا می‌روید؟ »

مرد سبیل چخماقی گفت: «مریوان ، اما نه تا توی شهر.»

پسرك قد بلند چهر‌ه‌اش را به نشانه‌ی نارضایتی تو هم كشیدو گفت : «‌پس تا خود شهر نمی‌روید؟ »

مرد سبیل چخماقی گفت:« دیگر نمی‌شود توی شهر هم رفت . شهر به دست آن‌ها افتاده؛‌چند روزی می‌شود.  از وقتی كه این فرمانده جدیدشان آمده ، آواره كوه و بیابان شده‌ایم.»

پسرك صورت گرد ترسید . سعی كرد به چشمان او نگاه نكند، پسرك قد بلند گفت:«من هم شنیده‌ام . اسمش هم ... » بعد من من كرد. مرد سبیل جخماقی گفت: «احمد ... به او می‌گوید حاج احمد .»

پسرك قدبلند به بهانه‌ی این كه تفنگ روی شانه‌اش اذیت می‌كند، آن را با دو دست گرفت و روی پاهایش گذاشت . بعد گفت : «من هم شنیده‌ام »

آرام به مردلباس پلنگی نگاه كرد . مردچشم روی هم گذاشت و كمی مكث كرد. منظورش این بود كه فعلاً صبركنند . پسرك صورت گرد در حالی كه صدایش می‌لرزید ، پرسید:« حالا شما كجا هستید؟»

مرد سبیل چخماقی گفت: « رفته‌ایم توی دهات، آنجا هم مردم كمكمان نمی‌كنند. این حاج احمد كاری كرده كه همه علیه ما باشند...» ودر حالی كه دستانش را دو ر هم حلقه می‌كرد، گفت:‌«اگر دستم به او برسد، می‌دانم چه بلایی سرش بیاورم. با همین دستها خفه‌اش می‌كنم.»

مرد لباس پلنگی اسلحه‌اش را پایین آورد و دست روی ماشه برد. ماشین به سربالایی رسید و سرعت كم كرد. مرد لباس پلنگی اشاره كرد:«حالا»

به ناگاه هرسه از جا پریدند و سراسلحه‌هاشان را رو به آنها گرفتند . مرد سبیل چخماقی گیچ و حیران مانده بود. پسرك قد بلند گفت : «اگر تكان بخورید،‌سوراخ سوراخ‌تان می‌كنم.»

بعد سرش را به طرف پنجره راننده برد و فریاد زد: «بایست»

ماشین آرام ایستاد . مرد لباس پلنگی پایین پرید و راننده را از تو ماشین بیرون كشید و بازرسی‌اش كرد. پسرقد بلند  اسلحه‌ی دو نفری را كه پشت ماشین بودند، جمع كرد و رو به پسرك صورت گرد گفت: «‌تو رانندگی كن.»

مرد لباس پلنگی سوار شد. ماشین آرام به راه افتاد . پسرك قد بلند با خنده گفت: «خوب داداش ،تعریف می‌كردی !؟‌»

مرد سبیل چخماقی سرش را پایین انداخت. پسرك قد بلند گفت:‌«گفتی اگر حاج احمد را ببینی ، چطوری خفه‌اش می‌كنی ؟‌»

مرد سبیل چخماقی چیزی نگفت. پسرك ول كن نبود، ادامه داد:‌« پس باید به عرض شما برسانم كه حاج احمد همین جا در خدمت شماست.»

مرد سبیل چخماقی تند سرش را بالا آورد و او را نگاه كرد.حالا دیگر دست و پایش آشكارا می‌لرزید. پسرك به مرد لباس پلنگی اشاره كرد. حاج احمد به مرد سبیل چخماقی نگاه كرد. شلوارش خیس شده بود . مرد سبیل چخماقی رنگش  پریده و انگار كه مرده بود.






سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 01:17 ب.ظ
Hi there very cool site!! Guy .. Excellent .. Superb ..
I'll bookmark your blog and take the feeds additionally? I am
satisfied to find so many helpful information here within the
submit, we need work out more strategies in this regard,
thanks for sharing. . . . . .
چهارشنبه 18 مرداد 1396 05:34 ب.ظ
What i don't understood is in reality how you're not actually a lot
more neatly-favored than you might be now. You are
so intelligent. You know therefore significantly when it comes to this topic, made me personally believe it from a lot of numerous angles.
Its like men and women aren't interested unless it's one thing to do with
Woman gaga! Your individual stuffs excellent. Always deal with it up!
یکشنبه 15 مرداد 1396 10:16 ق.ظ
Hello there, I believe your website could be having browser compatibility issues.
When I look at your website in Safari, it looks
fine but when opening in I.E., it has some overlapping issues.

I just wanted to give you a quick heads up! Besides
that, wonderful site!
سه شنبه 22 فروردین 1396 03:26 ب.ظ
Howdy are using Wordpress for your blog platform?
I'm new to the blog world but I'm trying to
get started and create my own. Do you require any html coding expertise to
make your own blog? Any help would be really appreciated!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
منوی اصلی
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ابر برچسب‌ها
دیگر امکانات
پیوندهای روزانه