تبلیغات
راه شهدا
تماس با مدیر

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی: 
                 
درباره ما
خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز!
خوب می دانی که تنها کسانی مردانه
می میرند که مردانه زیسته باشند.
شهید سید مرتضی آوینی
نویسندگان
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
صفحات جانبی
طراح قالب
چهار هزار شهید
+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در جمعه 9 اسفند 1392 و ساعت 01:02 ب.ظ | دل نوشته()

سلام

استفاده از مطالب با ذکر صلواتی برای

ظهور امام غریب (عج) و

 شهادت مدیر وبلاگ


 جایز است
!


ثواب این وبلاگ تقدیم میشود به

چهارده معصوم(ع) و شهدا از جمله شهید امیر حاج امینی !

 
یاعلی (ع)





+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در دوشنبه 4 فروردین 1393 و ساعت 02:34 ب.ظ | دل نوشته()

مهمان بانوی دو عالم

مادرش می گوید: چند روز قبل از شهادت علیرضا من که در خارج از کشور به سر می‌بردم، خواب عجیبی دیدم. در خواب دیدم که تمام کوچه‌ مان را چراغانی کرده و دیوارهایش را از پرچم پوشانده‌اند. خانم فاطمه زهرا (س) جلوی در خانه ایستاده‌اند و مردم بین خودشان نقل پخش می‌کنند. دریافتم که شاید برای علیرضا اتفاقی افتاده است و همینطور هم بود. چند روز بعد همسرم از ایران تماس گرفتند و خبر شهادت او را به من رساند.همه چیز همان طور که علی می خواست شد.

سیزدهم مرداد سال 1362 و عملیات والفجر 2 بود. علیرضا که زخمی شده بود، در آخرین لحظات به سختی خودش را به بیسیم عراقی‌ها رسانده، سیم آن را با دندان جوید تا مانع ارتباط آنان با عقبه گردد. پس از قطع سیم که دشمن متوجه این کار علی شد، او را به رگبار بسته، راهی دیار بهشت گرداند. پیکرش، همانطور که آرزو داشت پس از مدتها، به وطن بازگشت و در گلزار شهدا به خاک سپرده شد.

روز 22 مرداد، یعنی درست در سالگرد ازدواجش، علی را در بهشت زهرا دفن کردند و در همان مسجدی که مراسم عروسی اش را در آن برگزار کرد ، برایش مراسم ختم گرفته شد.

مأموریتی را که انجامش برایم سخت بود، خودش به عهده گرفت

همرزم او می گوید: مسئولیت رساندن خبر شهادت علی به عهده من گذاشته شد و این سخت‌ترین مأموریتی بود که تا آن موقع انجام داده بودم. تمام راه را با خودم فکر می‌کردم چگونه و با چه جمله‌ای شروع کنم.


پدر و مادر علی دو پسر و یک دختر داشتند. یک پسرشان که در عملیات بیت المقدس شهید شده بود، دخترشان هم بعد از ازدواج در ایران نبود و مادر علی هم به خاطر بچه ‌دار شدن دخترش به آنجا رفته بود. حالا من باید در این تنهایی خبر شهادت پسر بزرگشان را می‌رساندم. آقاجان در را به رویم باز کرد. سلام و احوالپرسی گرمی کردیم و برای آن‌که وانمود کنم از علی خبر ندارم پرسیدم: علی برگشته؟


آقاجان نگاه معنی‌داری به من کرد و گفت: بیا تو.
وقتی داخل خانه شدیم، آقاجان روبه‌ رویم دوزانو نشست. آرام و متین گفت:
اومدی خبر شهادت علی رو به من بدی؟ اگر فکر می‌کنی ذره‌ای ناراحت می‌شم، اشتباه می‌کنی. دیشب خواب علی رو دیدم. از من خداحافظی کرد و گفت: "بابا منو حلال کن. من دیگه رفتم ".


بعد آقاجان به خانه دخترش در خارج تلفن کرد و همسرش را پای تلفن خواست. وقتی ارتباط برقرار شد، مادر علی اولین حرفی که زد، این بود که خواب علی را دیده و از شهادتش خبر دارد.
علی این‌ بار هم به کمکم آمده بود. مأموریتی را که انجامش برایم سخت بود، به عهده گرفته بود.
در راه که برمی‌گشتم به یاد عملیات بازی دراز افتادم. آن زمان که علی دستش قطع شده بود، کنارش رسیده بودم و او با آن حالت عرفانی پرسیده بود: "آقا رو دیدی؟ "


بعد در بیمارستان از بسیجی ‌ایی صحبت کرده بود که از دست آقا امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف آب نوشیده بود. بعدها با یادآوری این قضیه علاقه‌مند شدم آن بسیجی را پیدا کنم. خیلی تلاش کردم. سراغ تک‌تک بچه‌هایی که در آن عملیات شرکت داشتند رفتم. بچه‌های گردان شش، چهار، هفت، نه و بسیجی‌های محلی و ثابت خودمان؛ اما هیچ‌کس در این باره چیزی نمی‌دانست.
حس عجیبی داشتم، حسی که می‌گفت آن بسیجی خود علی بوده.






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در یکشنبه 3 فروردین 1393 و ساعت 01:34 ب.ظ | دل نوشته()


چشمشان که مهدی افتاد ،از خوشحالی بال دراوردند.
دوره اش کردند و شروع کردند به شعار دادن: فرمانده آزاده ،آماده آماده ایم.
هرکسی هم که دستش به مهدی امان نمی داد ؛شروع میکرد به بوسیدن ،مخمصه ای بود.
خلاصه به هر سختی ای بود از چنگ بسیجی ها خلاص شد،اما بجایی که از این همه محبت خوشحال باشد ،با چشمانی پر از اشک به خودش نهیب میزد:
مهدی ،خیال نکن کسی شدی که اینا اینقدر بهت اهمیت می دن ،تو هیچی نیستی ؛تو خاک پای این بسیجی ها هستی . . .






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در یکشنبه 3 فروردین 1393 و ساعت 11:53 ق.ظ | دل نوشته()


مجالس مهمونی یکی از جاهایی که بستر برای حرف زدن از دیگران آماده آماده است.
توی یکی از همین مهمونی ها ،منم مثل بقیه شروع کردم به حرف زدن درمورد یکی از آشنایان.
وقتی از مجلس برمیگشتیم ،محمد گفت: می دونی غیبت کردی!؟
حالا باید بریم در خونه شون تا بگی پشت سرش چی گفتی.
گفتم: اینطوری که پاک آبروم میره!
با خنده گفت: تو که از بنده خدا اینقدر میترسی ،چرا از خود خدا نمیترسی؟
کتاب دل دریایی، ص 70-71






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در شنبه 2 فروردین 1393 و ساعت 03:05 ب.ظ | به عشق شهیدان بنویس!()
منطقه ،تازه از وجود اشرار پاک سازی شده بود و نگهبانی شب در آن شرایط بسیار حیاتی بود.
یک شب که نگهبانان پستشون رو بدون اجازه ترک کرده بودند؛ به دستور محمود باید وسط محوطه سینه خیز می رفتند و غلط میزدند تا تنبیهی اساسی بشن و حساب کار دستشون بیاد.
تنبیه نگهبانان که شروع شد ،یه مرتبه دیدیم محمود لباسش را درآورد و همراه آن ها شروع کرد به سینه خیز رفتند.
محمود که نگاه های متعجب مارا دیده بود ،گفت: یه لحظه احساس کردم که از روی هوای نفس میخوام اینا رو تنبیه کنم؛ این کار رو کردم تا غرور برمن پیروز نشود.






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در پنجشنبه 29 اسفند 1392 و ساعت 10:20 ق.ظ | دل نوشته()
آلبوم تصاویر شهید زین الدین , عکس شهید زین الدین , زین الدین
نزدیک عملیات بود.
می دانستم دختر دار شده ،یک روز دیدم سر پاکت نامه ازجیبش زده بیرون!
گفتم:اون چیه؟
گفت:عکس دخترمه!
گفتم: بده ببینمش.
گفت:خودم هنوز ندیدمش!!!
گفتم:چرا؟
گفت:الان موقع عملیات می ترسم مهر پدر ،فرزندی کار دستم بده . . .





منوی اصلی
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ابر برچسب‌ها
دیگر امکانات
پیوندهای روزانه