تبلیغات
راه شهدا
تماس با مدیر

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی: 
                 
درباره ما
خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز!
خوب می دانی که تنها کسانی مردانه
می میرند که مردانه زیسته باشند.
شهید سید مرتضی آوینی
نویسندگان
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
صفحات جانبی
طراح قالب
چهار هزار شهید
+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در جمعه 9 اسفند 1392 و ساعت 01:02 ب.ظ | دل نوشته()

سلام

استفاده از مطالب با ذکر صلواتی برای

ظهور امام غریب (عج) و

 شهادت مدیر وبلاگ


 جایز است
!


ثواب این وبلاگ تقدیم میشود به

چهارده معصوم(ع) و شهدا از جمله شهید امیر حاج امینی !

 
یاعلی (ع)





+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در جمعه 22 فروردین 1393 و ساعت 01:28 ب.ظ | دل نوشته()
در جبهه كه بودیم، گاهی خسته می‌شدیم و به پایان مأموریت امید داشتیم،

این‌كه مدتی نفس تازه كنیم و مجدداً عازم جبهه‌ها شویم.

اما بعضی اوقات، پایان دوره‌ی خدمت، مصادف می‌شد با شروع عملیات.

آن موقع آماده‌باش می‌دادند و همه‌ی مرخصی‌ها لغو می‌شد

و در چنین شرایطی، بعضی از همشهری‌های ما 

می‌گفتند: دیدید چه شد؟ آمدیم كربلا را بگیریم، قدس را آزاد كنیم،

راه یزد خودمان هم بسته شد!

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها) -  صفحه: 208






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در یکشنبه 17 فروردین 1393 و ساعت 01:48 ب.ظ | دل نوشته()



آقا مهدی فرمانده گروهان مان درست و حسابی ما را روحیه داد و به عملیاتی که می رفتیم تو جیه مان کرد. همان شب زدیم به قلب دشمن و تخته گاز جلو رفتیم. صبح کله سحر بود و من نزدیک سنگر آقا مهدی بودم که ناغافل خمپاره ای سوت کشان و بدون اجازه آمد و زرتی خورد رو خاکریز. زمین و زمان بهم ریخت و موج انفجار مرا بلند کرد و مثل هندوانه کوبید زمین. نعره زدم: یا مهدی! یک هو دیدم صدای خفه ای از زیر میگوید: «خونه خراب، بلند شو، تو که مهدی را کشتی!» از جا جستم. خاک ها را زدم کنار. آقا مهدی زیر آوار داشت می خندید. خودم هم خنده ام گرفت!

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 6





+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در دوشنبه 11 فروردین 1393 و ساعت 03:57 ب.ظ | دلنوشته()


آن شب به سنگر ما آمده بود تا شب را در سنگر ما بگذراند ولی ما او را نمیشناختیم.
هنگام خواب گفتیم: پتو نداریم!
گفت: ایرادی ندارد.
یک برزنت زیر خود انداخت و خوابید.
صبح وقت نماز فرمانده گردانمان آمد و گفت: برادر خرازی شما جلو بایستید.
ما آنوقت تازه او را شناختیم.






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در دوشنبه 11 فروردین 1393 و ساعت 03:29 ب.ظ | دل نوشته()

شهید عطاران

مدت ها بود از مهدی خبری نداشتم.

شبی حضرت زهرا(س) را به خواب دیدم. کفش هایشان را جلوی

پایشان جفت کردم، وگفتم: «آیا شما خبری از پسرم دارید؟»

در پاسخ، شاخه ای گل سرخ به من دادند.چند روز بعد، خبر شهادت فرزندم را آوردند.


«راوی: مادر شهید محمد مهدی عطاران»

منبع:« روایت عشق، سیمین وهاب زاده مرتضوی،ص 96»






+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در یکشنبه 10 فروردین 1393 و ساعت 03:56 ب.ظ | نظرات()





منوی اصلی
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ابر برچسب‌ها
دیگر امکانات
پیوندهای روزانه