تبلیغات
راه شهدا
تماس با مدیر

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی: 
                 
درباره ما
خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز!
خوب می دانی که تنها کسانی مردانه
می میرند که مردانه زیسته باشند.
شهید سید مرتضی آوینی
نویسندگان
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
صفحات جانبی
طراح قالب
چهار هزار شهید
+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در جمعه 9 اسفند 1392 و ساعت 01:02 ب.ظ | دل نوشته()

سلام

استفاده از مطالب با ذکر صلواتی برای

ظهور امام غریب (عج) و

 شهادت مدیر وبلاگ


 جایز است
!


ثواب این وبلاگ تقدیم میشود به

چهارده معصوم(ع) و شهدا از جمله شهید امیر حاج امینی !

 
یاعلی (ع)





+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 و ساعت 09:52 ب.ظ | یا زهرا(س)()

خانم موسوی یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس، از میان همه ی تصویر های آن روزها یکی را که از همه ی آن ها در ذهنش پر رنگ تر است، اینچنین روایت می کند:

یادم می آید یک روز که در بیمارستان بودیم، حمله شدیدی صورت گرفته بود. به طوری که از بیمارستان های صحرایی هم مجروحین زیادی را به بیمارستان ما منتقل می کردند. اوضاع مجروحین به شدت وخیم بود. در بین همه آنها، وضع یکیشان خیلی بدتر از بقیه بود. رگ هایش پاره پاره شده بود و با این که سعی کرده بودند زخم هایش را ببندند، ولی خونریزی شدیدی داشت. مجروحین را یکی یکی به اتاق عمل می بردیم و منتظر می ماندیم تا عمل تمام شود و بعدی را داخل ببریم.

وقتی که دکتر اتاق عمل این مجروح را دید، به من گفت که بیاورمش داخل اتاق عمل و برای جراحی آماده اش کنم. من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم.
همان موقع که داشتم از کنار او رد می شدم تا بروم توی اتاق و چادرم را دربیاورم، مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت: من دارم می روم که تو چادرت را در نیاوری. ما برای این چادر داریم می رویم... چادرم در مشتش بود که شهید شد

از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم




+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در یکشنبه 31 فروردین 1393 و ساعت 03:07 ب.ظ | دل نوشته()
خورشید كم كم از گوشه‌ی آسمان سرك می‌كشید و گلوله‌های خمپاره را كه دردشت می‌تركیدند، تماشا می‌كرد. بچه‌های بسیجی ، خسته ولی خوشحال ، در دشت بی‌انتها پراكنده بودند. بعضی شاد و خندان ، جست و خیزكنان ،‌از این سو به آن سو می‌دویدند . بعضی دیگر هم ،‌چفیه‌هاشان را گلوله كرده، زیر سرگذاشته و چرت می‌زدند.

فرماندهان روی یك بلندی نشسته بودند و با دوربین به نیروهای دشمن نگاه می‌كردند. عراقی‌ها سراسیمه در حال فرار بودند.

حسین ، فرمانده گردان ، در حالی كه دستش را سایبان  چشم كرده بود، گفت : «كارشان تمام است، همه‌شان در حال فرارند.»

برگشت ؛ نگاهی به بسیجی‌های خوشحال انداخت و لبخند تمام صورتش را پر كرد. ازدور ، جیپ فرماندهی ، گردو خاك‌كنان پیش می‌آمد. تپه‌ها را دور می‌زد و لحظه به لحظه نزدیك‌تر می‌شد. حسین رو به فرماندهان گفت: «حاج احمد هم آمد.»

بسیجی‌ها بلند شدند و به آن طرف چشم دوختند . همه كنجكاو بودند. سعید تا نام حاج احمد را شنید ، دوید تو دشت و فریاد زنان گفت: «حاج احمد دارد می‌آید .... ماشین حاج احمد است!»

به یكباره دشت منفجر شد، فریادها به آسمان رفت و بسیجی‌ها با خوشحالی به صدا درآمدند :‌«او باید بیاید این‌جا. حاج احمد فرمانده‌مان است.»

-پس كو؟ كجا رفت!؟

-از این طرف نیامد . رفت پشت آن تپه‌ها.


ادامه مطلب



+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در شنبه 30 فروردین 1393 و ساعت 10:17 ق.ظ | یازهرا(س)()

میلاد صدیقه کبری ،دخت رسول الله ،مادر زینب کبری ،حضرت زهرا(س) مبارک.


سر تو روی بالش پر بود

جلوه ات جلوه ای معطر بود

نان تو از بهشت می آمد

آب نوشیدنیت كوثر بود

مثل یك گنبد طلایی شهر

پشت بامت پر از كبوتر بود

آمدی و ملائك بالا

عرض تبریكشان به حیدر بود

روز میلاد تو برای رسول

به خداوند "روز مادر "بود







+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در شنبه 30 فروردین 1393 و ساعت 10:03 ق.ظ | نظرات()


خاطرات شهید سپهبد صیّاد شیرازی از عملیات مرصاد 


ما فهمیده بودیم که اگر بخواهیم پیروز شویم، باید همه با هم ید واحده باشیم، بلافاصله طرح‌هامان را ریختیم. به لطف خداوند عملیات‌ها را پشت سر هم شروع کردیم، عملیات طریق‌القدس و عملیات فتح المبین که دو هزار کیلومتر مربع از قلب رودخانه ی کرخه در شمال خوزستان آزاد شد، پادگان عین خوش و چنانه آنجا هم آزاد شد. حدود 16 هزار اسیر از دشمن در فتح المبین گرفتیم. عملیات بیت‌المقدس انجام شد که 6 هزار کیلومتر مربع از خاک ما آزاد شد، شهر خرّمشهر هم آزاد شد و حدود 19هزار و 600 نفر اسیر گرفتیم. تا حدود چهار، پنج سال با همین فرماندهی نیروی زمینی در جبهه بودم، بعد وضعیتی شد که من خودم تقاضا کردم که مسئولیتم را عوض کنند که شدم نماینده ی امام‌(ره) در شورای عالی دفاع، باز به جبهه می‌رفتم

.



ادامه مطلب



+ نوشته شده توسط منتظر شهادت در جمعه 29 فروردین 1393 و ساعت 06:30 ب.ظ | نظرات()

پرچم‌های سبز و مشكی برسرخانه‌ها آویزان بود. از كنار رهگذران كه می‌گذشتی ، می‌توانستی زمزمه‌هایشان را بشنوی:«حیسنم وای،‌حسینم وای، حسینم .»

محمد كنار ماشین آمد. حاج احمد گفت: «مواظل خودت باش.»

محمد لبخند زد، حاج احمد گفت: «تواین ماه ما را عزادار نكنی ، محمد.»

محمد سوار شد. حاج احمد خواست چیزی بگوید كه محمد خندید و رفت.

هنوز ساعتی نگذشته بود كه ماشینی با سرعت پیچید و جلوی ساختمان ترمز كرد . حاج احمد تا صدای محكم بسته شدن در ماشین را شنید، دلش هری پایین ریخت. احساس بدی به او دست داد. چند لحظه بعد، یكی محكم در زد. حاج احمد آرام گفت : «بیاتو.»

چهره‌ی پسرك صورت گرد را كه دید ، همه چیز دستگیرش شد. خداخدا می‌كرد كه اشتباه كرده باشد.

حاجی ، به ماشین...

به ماشین چی؟


ادامه مطلب



منوی اصلی
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ابر برچسب‌ها
دیگر امکانات
پیوندهای روزانه